۱۳۸۷ شهریور ۲۳, شنبه

م ح س ن م خ م ل ب ا ف

داشتم داخل کارتن های بسته بندی شده کتابهای قدیمی‌ام جستجو می‌کردم که چشمم خورد به کتابی و یاد حماقت خودم افتادم و فریبی که روزگاری خوردم.

وقتی نوجوان بودم و سینما برایم تازه جدی شده بود، یک نام در سینمای ایران برایم پر رنگ‌تر از بقیه بود. هرچند که الان شرم دارم از اینکه این نام را به زبان آورم و برای اینکه چند خطی درباره اش سیاه کنم باید کلی با خودم کلنجار بروم. اما آن موقع برای من او مهمترین نام بود. محسن مخملباف . البته دیگران هم بودند و فیلم می ساختند. اما مخملباف بیش از بقیه در کانون توجه بود. با مهرجویی و بیضایی و دیگران بعدتر وقتی که شناختم از سینما بیشتر شد و توانستم از میان جار و جنجال‌های مرسوم، خودم را بیرون بکشم و با چشم خودم به آثار نگاه کنم، آشنا شدم.

مخملباف از ناصرالدین شاه آکتور سینما برایم جدی شد. این فیلم که از قضا آن را بهترین فیلم او می‌دانم را البته آن موقع نفهمیدم. بعدتر هنرپیشه را دیدم که فیلم همه فهم‌تری بود و آن موقع مطرح شد . بخصوص به دلیل حضور ستارگانش ، عبدی، معتمد آریا و پطروسیان که ستاره های آن زمان بودند. همان زمان اوج شهرت و فعالیت های محسن مخملباف هم بود. نوشته هایش منتشر می‌شد و طرفدار داشت. مخصوصا داستان کوتاه مرا ببوس سر و صدای زیادی به پا کرد.

من هم با فیلم ها و نوشته های او همراه شدم. من که تازه داشتم وارد دنیای آدم‌بزرگ‌ها می‌شدم و اندیشه های سنتی چندان به مذاقم خوش نمی‌آمد، خواندن نگرش های نسبیتی مخملباف و دانستن اینکه آدم بزرگی چون او هم چنین اندیشه‌هایی دارد برایم خوشآیند بود و به من پر و بال می‌داد. که وقتی در جمعی بحثی درمی‌گرفت، من هم این سوال نسبیتی و فلسفی ابدی را مطرح کنم که اگر من به جای ایرانی مسلمان زاده، یک آمریکایی مسیحی یا بودایی یا لامذهب بودم چه می شد؟ در همان نوجوانی و خامی با افراد مذهبی خانواده خصوصا کهن‌سال‌ها بحث می‌کردم و به حساب خودم با طرح این مساله آنها را خلع سلاح می‌کردم و چیزی می‌گفتم که دیگر کسی نتواند جوابی به آن دهد. این مربوط به زمانی است که با نوبت عاشقی مخملباف زندگی می‌کردم. بعدتر قصه سلام بر خورشید او را خواندم که آن هم آن زمان به نظرم شاهکاری آمد. مجموعه دوجلدی گنگ خوابدیده را خریدم و بعضی قسمت هایش را خواندم. فیلم گنگ خوابدیده را که هوشنگ گلمکانی درباره مخملباف ساخته بودم دیدم. به فیلمهای قدیمی ترش برگشتم. عروسی خوبان و دستفروش و بایسیکل ران. خلاصه مخملباف را قبول داشتم. خیلی قبول داشتم.

بین سلام سینما و گبه و نون و گلدون، گبه به نظرم فیلم بهتری بود. سلام سینما تجربه‌ای بود که قواعدش را خودش می‌ساخت و از این نظر صحبت درباره چند و چون و مقایسه آن زیاد وارد نبود. بعد هم نون و گلدون و سکوت و دو فیلم از مجموعه قصه‌های کیش. آخرین فیلمهایی که از مخملباف در ایران اکران شد.

پس از آن مخملباف با خانواده‌اش که همگی به مدد او فیلمساز شده بودند، ایران را ترک کرد و این آغاز افول او بود. البته تا مدتها فیلمی از او ندیده بودم و مخملباف برایم چهره ای محو شده بود. چهره ای که گویی تمام کوشش خود را برای کمک به ساخت فیلم‌های دیگر اعضای خانواده خود می‌كرد. این را از اخباری که درباره او و خانواده‌اش به گوشم می رسید، می‌دانستم.

تا اینکه دو فیلم فریاد مورچگان و جنسیت و فلسفه به دستم رسید و حیرت کردم که کارگردانی که زمانی آنقدر اندیشه و کارهایش برایم قابل احترام بود به کجا رسیده است. از این همه سطحی نگری و شعار زدگی حیرت کردم. از این تصاویر خام دستانه و درهم و برهم. گیریم که مخملباف نگرش های خود را تغییر داده و دوست دارد بی قید و بند هر چیزی را روی پرده به نمایش بگذارد، اما آیا او سینما هم از یادش رفته است؟ چرا فیلم های او اینقدر بی سلیقه و دور از استاندارد شده‌اند؟ این مگر آن مخملباف نیست که ناصر الدین شاه... را ساخت؟ مگر آن نیست که تصاویر چشم نواز گبه را خلق کرد؟ یعنی در نبود محمود کلاری و دیگر عوامل حرفه‌ای سینمای ایران، باید فیلم‌های او به این روز بیافتند؟

از صحبت درباره اندیشه های عجیب و غریب و تصاویر بی پرده او در این دو فیلم می گذرم.

خانواده مخملباف، اکنون به کارخانه ای تبدیل شده که سالی چند محصول یک شکل و بی کیفیت بیرون می دهند. فرزندان مخملباف تحت تاثیر پدر تبدیل به کپی های دست چندم او شده‌اند.

وقتی داشتم کارتن کتابهای قدیمی‌ام را جستجو می کردم چشمم به کتابهای مخملباف افتاد. نوبت عاشقی و سلام بر خورشید. یاد شیفتگی بیهوده خودم افتادم و افسوس خوردم. این کتابها اکنون برایم جز دروغ پردازی های یک هنرمند تمام شده چیزی نیست. علی‌رغم اینکه این کتابها را خوب به یاد دارم و هنوز معتقدم به عنوان اثری مستقل از نویسنده، بسیار قابل اعتنا و خواندنی هستند. اما دیگر نمی‌توانم کاری از مخملباف بخوانم. دیگر مخملباف را قبول ندارم. شاید آواز خوش باشد اما آوازه خوان دیگر برایم آن آوازه خوان نیست. می دانم بد است که اثر هنری را به همراه خالق آن می‌سنجم. اما در مورد مخملباف نمی توانم چنین نباشم. او را می بینم که رنگ دیگری شده و کسی شده که نمی‌شناسم و نمی فهممش. حیف!

پ.ن. پس از نوشته‌ام درباره عباس کیارستمی، این دومین نوشته پیاپی من در این وبلاگ است که با حیف! تمام شده.

۱ نظر:

علی گفت...

به نظر من اگه کسی از ایران رفت و کارش ریدمون شد این علامت خوبیه. یعنی هنرش واقعی بوده. طبیعیه که هنر واقعی با جدا شدن از مردم به گا بره.من آکتور سینمای مخملباف و دوس دارم خیلی. کارای جدیدش واقعا مزخرفه.