Monday، November 09، 2009

شمس العماره


به رسم "عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو" می‌خواهم نامی هم ببرم از سریال دیگری که چندی است هر شب از تلویزیون پخش می‌شود و الحق سریالی دوست داشتنی است. شمس‌العماره را می‌گویم، کار سامان مقدم. البته از چهل و خرده‌ای قسمتی که تا به حال از آن پخش شده من شاید به سختی هفت هشت قسمتش را دیده باشم. با این حال همین چند قسمت برای اینکه بدانم از سریالی همچون شمس العماره چقدر می‌شود لذت برد کافی است.

شمس العماره سریال گرمی است با شخصیت‌هایی دوست داشتنی و فضایی سرشار از زندگی. موضوع پیش پا افتاده سریال، خواستگارهایی که یک به یک پا به شمس العماره می‌گذارند تا دختر خانه، آنها را ببیند و از بین آنها یک نفر را انتخاب کند، محملی است برای سرک کشیدن در خلوت و آشکار آدمها در گوشه و کنار این عمارت. فضای سریال به ویژه به دلیل برخی شخصیت‌هایش در نگاه اول آدم را به یاد دایی جان ناپلئون می‌اندازد. با این حال شباهت این دو سریال در همین حد است و بس. شمس العماره اصولا ادعای دایی جان ناپلئون بودن ندارد و می‌داند که قرار نیست آنقدر عمیق باشد. در شمس العماره آدمها همه خوب‌اند و ساده. برخورد آنچنانی بین‌شان نیست. گرفتاری‌ای اگر هست زاده زندگی و تقدیری است که گاه و بیگاه گریبان همه را می‌گیرد. زیبایی و جذابیت شمس‌العماره از قصه‌ای پر کشش نمی‌آید. بلکه به دلیل فضاسازی فوق‌العاده و شخصیت های بی‌نظیر و سادگی‌ها و گاه شیطنت‌های کودکانه‌شان است. به همین دلیل است که گفتم لازم نیست برای لذت بردن از آن همه قسمتهایش را دیده باشید. حتی دیدن یک قسمتش نیز می‌تواند همانقدر دلپذیر و لذت‌بخش باشد.

نمی‌شود آدمهای شمس‌العماره را دوست نداشت. نمی‌توان از درخشش بازیگران این سریال چیزی نگفت. از بده بستان های زوج هنرمند، رویاتیموریان و مسعود رایگان. از مهرانه مهین ترابی و حضور مثل همیشه مسلط و بازی به ضرورت نقش، سرد خود . آنچنان که سایه‌اش حتی وقتی نیست بر شمس‌العماره سنگینی می‌کند و فضا را دلگیر و غم‌انگیز می‌سازد. از هانیه توسلی که به گمانم از بهترین بازی های خود را انجام داده. و از حضور درخشان مرجانه گلچین و خلق شخصیت زیور که به نظرم شاه نقش این سریال است و حالاحالاها در یادها خواهد ماند. تا دیگر ساکنان شمس العماره و همه آدمهای کوچک و بزرگی که گذری و گاه به گاه پا به این عمارت می‌گذارند.

دیدن شمس العماره یک تفریح سالم است. سریالی که برای لذت بخشیدن به تماشاگر ساخته شده است و اینکار را بدون پیچ و تاب و در نهایت سادگی انجام می‌دهد. آنقدر ساده که شاید تصور شود ساخت چنین اثری کار ساده ای است، که نیست. متن خوب، بازیگران فوق العاده، کارگردانی و هدایت سنجیده و برپایه شناخت درست و گروهی یکدست، نتیجه‌اش سریالی شده آبرومند و ماندگار به نام شمس‌العماره.

Sunday، November 08، 2009

پارازیت های دلنواز

یکی دو ماه گذشته بحث پارازیت های ماهواره‌ای داغ بوده. اینکه برای سلامت مردم چه زیانها که ندارند و چه درد و مرض‌ها که برای ملت درست نمی‌کنند. خب دراین باره من حرفی ندارم. حرف من درباره نوع دیگری از پارازیت است که در این چند وقت شاهدش بوده ام. پارازیت هایی که بسیار کاراتر از پارازیت‌های قبلی است و از قضا هیچ ضرر و زیانی (دست کم جسمانی و در نگاه اول) برای مردم ندارد. اتفاقا این بار بسیاری از مردم مشتاقانه از این پارازیت‌ها استقبال می کنند و نه تنها کک‌شان نمی‌گزد بلکه از آن بسیار هم شادمان هستند . از کدام پارازیت حرف می‌زنم؟ عرض می‌کنم...

ساعت هشت، هشت و نیم شب است. همه اهل خانه دور هم نشسته‌اند. پدر، تلویزیون را روی کانال مورد نظر ثابت کرده و کنترل از راه دور را کنار دست خود نشانده. مادر در حالیکه یک چشمش به تلویزیون است در آشپزخانه تند تند مشغول چیدن بشقاب و قاشق‌ و چنگال و باقی بساط شام است و می‌جنبد تا قبل از صدای دینگ دینگ آخر پیامهای بازرگانی کارش را تمام کرده باشد. بچه‌ها و جوانهای خانه هم دست به سینه نشسته‌اند روی مبل و پیامهای بازرگانی را سیاحت می‌کنند. بانک ما آخرشه و ماکارونی بهترین و از از این دست. خلاصه همه منتظراند.

این همان صداو سیمایی است که تا دو روز پیش می‌گفتند چنین و چنان است و نباید برنامه‌هایش را دید و از این حرفها. حالا از این بگذریم که جزو معقولات است و به بنده و شما دخلی ندارد. موضوع اصلی خود آن چیزی است که قرار است پخش شود. همان چیزی که بدتر از صد پارازیت نه تنها آدم را از دیدن کانال های ماهواره دور می‌کند بلکه بدتر از آن آدم را دچار ضعف ‌فرهنگی و بدسلیقگی مضمن می‌کند.

چهار پنج تا جوون خوش بر و رو. یکی دو تا آدم کلاهبردار قالتاق پدرسوخته. یک تم عشقی با ته‌مایه اختلافات خانوادگی ، و رویم سیاه، خاله زنکی.اینها را می‌ریزید توی قابلمه و هم می‌زنید. مهم نیست اگر قصه تون سر و ته ندارد. یا دیالوگها سطحی و احمقانه است. یا داد می‌زند که این ملغمه با کمترین دقت و بی‌ظرافتی تمام سرهم بندی شده. همین برای ساعتها نشاندن ملت پای تلویزیون بس که نه، زیاد هم هست. اسم این مثلا سریال را هم بهتر است یک چیزی بگذارید که با الف و نون تمام شود. فعلا اینطور مد است. مثلا دلخستگان، دلدادگان، جوگیرشدگان، مفلوکان و از این جور اسمان!

به نظرم این روش جداً باید مورد توجه کسانی قرار بگیرد که می خواهند ملت را از دیدن برنامه‌های ماهواره بازدارند. این روشی است که ردخور ندارد و در عین حال بی‌دردسر هم هست و دیگر کسی صدایش در نمی‌آید که بخاطر پارازیت‌ها دچار سردرد و کمردرد شده و سلامت‌اش به خطر افتاده. برعکس بخاطر آن تشکر هم می‌کنند و یک دستت درد نکند اساسی هم نثارتان می‌کنند. اگر هم فکر می‌کنید که هزینه ساخت این سریال‌ها زیاد است و برایتان صرف نمی‌کند نگران نباشید. کافی است دستتان را به سمت برادران عزیز چشم بادامی دراز کنید و خوراک چندین سال ملت را حاضر و آماده و به شیوه غذاهای فست فود از آن طرف فراهم کنید و حالش را ببرید. دیگر چه بهتر از این. تو راضی، من راضی، بی خیال ناراضی! اصلا دیگر کو ناراضی؟

Thursday، October 22، 2009

صله رحم

شاید همین روزها صله رحم را بجا آوردم و سری به خودم زدم

Sunday، October 11، 2009

راستی آن طرف‌ها هم زندگی همین‌قدر ... است؟

Friday، October 02، 2009

نبرد دماغ ها !

به کمک تکنولوژی و اینترنت و اینها، هر فیلمی همین الان روی پرده سینماهای دنیا است بصورت سریع السیر و با پست پیشتاز سر از پیاده روهای تهران در می‌آورد. به همین خاطر است که ما ملت دورافتاده از دنیا، کم و بیش در جریان فیلم‌ها و رخدادهای هنری آنسوی آب قرار می‌گیریم و می‌توانیم فیلمها را تقریبا همزمان با آن‌طرفی‌ها تماشا کنیم. خوب است. نه؟

چندی پیش دی وی دی فیلم تازه مایکل مان Public Enemies با بازی جانی دپ را از همین بساطی‌های کنار پیاده رو گرفتم. فروشنده با انصاف، صادقانه گفت که آقا این پرده‌ای است، اما کیفیتش بد نیست و قابل دیدن است. من هم گفتم ما که چشمهایمان به دیدن فیلمهای مات پرده‌ای و صداهای از ته چاه و دیدن تماشاگرهایی که هر از گاهی جلوی دوربین کله می‌کشند یا می‌روند بیرون که آبی به سر و صورت بزنند و خستگی در کنند، آشنا است. گفتم آقا بده که دلم لک زده برای دیدن دستپخت تازه مایکل مان و هنرنمایی جانی دپ و خلاصه فیلم را گرفتم.

دیروز فرصت شد و مشغول دیدن فیلم شدم. خب فیلم همانطور که انتظارش را داشتم پرده‌ای بود. اتفاقا فیلمبردار محترم چه زحمتی هم کشیده بود. طفلکی گمانم یک آدم قد بلند جلویش نشته و مجبور شده دوربین را آنقدر بالا ببرد تا کله آقا یا خانم جلویی یکوقت خدای نکرده توی کادر نیافتد. بالای پرده هم انگار سر بریده‌ای چیزی گذاشته بودند که بیچاره فیلمبردار آن بالا را هم نمی‌توانسته بگیرد و خلاصه از بالای کادر هم چند متری زده بود. چپ و راست هم که بدیهی است، وقتی شما از بالا و پایین کادر بزنید و کادر را ببندید، خب چپ و راست هم محدود می‌شود دیگر. این را هر بچه مدرسه‌ای که یک‌بار در عمرش دوربین دیده باشد هم می‌داند. خلاصه این فیلمبردار محترم خیلی دقت به خرج داده بود و زحمت کشیده بود و برای ما جهان سومی‌ها که دستمان از فیلمهای روز کوتاه است،سنگ تمام گذاشته بود.

فیلم خیلی خوبی بود. فقط یک اشکال کوچک داشت آن هم اینکه خود بازیگرها را نمی‌شد دید و نهایتش یک جاهایی از دماغها معلوم بود که این هم چیز مهمی نبود! فیلم پر بود از صحنه‌های هیجان انگیز. مثلا یک جای فیلم، دماغ جانی دپ از خانه می‌آید بیرون. یکهو می‌بیند چند تا دماغ خانه را محاصره کردند و تا دماغ جانی را می‌بینند شروع می‌کنند به تیر انداختن. دماغ جانی هم رگبارش را از زیر کت درمی‌آورد و شروع می‌کند به سوراح سوراح کردن دماغهای مهاجم و بعد هم تند سوار ماشینش می‌شود و پا را می‌گذارد روی گاز و خلاصه جان سالم به در می‌برد. البته شما رگبار و کت و ماشین را نمی‌بینید و فقط از سر و صداها می‌توانید حدس بزنید که چی به چی است. فیلم از این قسمتهای هیجان انگیز فراوان دارد و توی هر صحنه‌اش مثل برگ خزان دماغ است که روی زمین می ریزد. خلاصه صددرصد پیشنهاد می‌کنم ببینیدش. حتما هم همین نسخه پرده‌ای اش را بگیرید. مخصوصا جان می‌دهد برای پخش از صدا و سیمای ایران. جوری فیلمبرداری شده که اگر تصویر کنار دریای جزایر قناری را هم نشان بدهد تماشاگر غیر چند تا دماغ چیزی نمی‌بیند و خلاصه هیچ مشکلی برای پخش ندارد و همه می‌توانند با خانواده بنشینند و سر شام تماشایش کنند. این سبک فیلمبرداری هم به هر حال برای خودش تکنیکی است. در واقع دو کار را با هم انجام داده. هم فیلمبرداری کرده و هم آن را از همه طرف کشیده. اینجوری زحمت کشیدن تصاویر هم از روی دوش سانسورچیان محترم صدا و سیما برداشته شده. باز هم بگید جهان سوم بد جایی است!

Wednesday، September 23، 2009

پالايش تاریخ

در خبرها خواندم که آموزش و پرورش قرار است پادشاهان را از کتاب‌های تاریخ راهنمایی و دبیرستان حذف کند و به جایش بوعلی سینا و خواجه نصیر و به قول خودشان چهره‌های تمدن‌ساز را بگنجاند. این هم از عجایب روزگار است. یکی نیست بگوید که آخر این که دیگر نشد تاریخ. پادشاهان را اگر از تاریخ ایران حذف کنند دیگر چه می‌ماند؟ تاریخی که حمله مغول و نادرشاه و آغامحمدخان و ناصرالدین شاه ندارد که دیگر اسمش تاریخ نیست. بوعلی سینا و خواجه نصیر روی سر ما جا دارند البته و احترامشان محفوظ. اما کتابی که فقط قرار است از این دست افراد بگوید دیگر اسمش را نباید تاریخ گذاشت. بهتر است بگوییم شخصیت های گل و گلاب تاریخ ایران. یا زندگینامه خوبان و همه‌چیزتمامان. یا دست کم گلچین تاریخ ایران. در واقع بهتر است این خبر را اینگونه تصحیح کرد که قرار است بطور کلی کتاب تاریخ از مدارس حذف شود و کتاب جدیدی با یکی از عناوینی که گفته شد، یا مانند آن، جایگزین آن شود. بله، اینطور بهتر است!

تاریخ همین است که هست. نمی‌شود که عوضش کرد یا بصورت دلبخواه و گزیده گزیده آموزش داد. اتفاقا اگر قصد آموزش مستقیم هم در کار باشد، بودن شخصیت‌های منفی شاید بار آموزشی بیشتری داشته باشد. مگر لقمان حکیم نبود که می‌گفت ادب از بی‌ادبان باید آموخت. اصلا بدون شخصیت‌های بد تاریخ شخصیت‌های خوب هم ارزش خود را از دست خواهند داد. خوب کنار بد است که جلوه دارد. وگرنه می‌شود مثل انبوه فیلم‌ها و سریالهای تلویزیونی که شخصیت‌های منفی‌اش آنقدر بی‌حال و آبکی است که آدم خوبه پيشش رنگ می‌بازد. اگر امام علی سریال خوبی بود دلیلش حضور شخصیتی مثل ولید بود. همین جومونگ خودمان! اگر تک و تنها می‌رفت و می‌زد و بی دردسر همه جا را آباد و آزاد می‌کرد که دیگر دیدن نداشت. جومونگ وقتی جومونگ است که یک آدم قلدر درست و حسابی روبرویش ایستاده باشد.

یادم است زمانی که مدرسه می‌رفتم تاریخ از عذاب‌آورترین درس‌ها بود که همه به زور و به قصد نمره می‌خواندیم و بعد از امتحان هم دریغ از یک کلمه که به یاد کسی مانده باشد. این را همه می‌گفتند و می‌گویند که تاریخ را باید مثل داستان یاد داد تا خواننده با علاقه بخواند و بعد از خواندن با نسیمی که به کله‌اش خورد از یادش نبرد. داستان یعنی درام و درام یعنی کشمکش. یعنی آدم خوب در برابر آدم بد. یعنی نمایش نیک‌دلی های یکی و مکر و فریب‌های دیگری. اینطور است که خواندن تاریخ دلپذیر می‌شود و در ذهن ماندگار می‌شود. پاگیری چنین آموزشی در مدارس دریغی است که تا به امروز باقی است. با این حال آنچه مهمتر است وفاداری به تاریخ است. اگر تاریخ داستان‌وار بیان نمی‌شود، دست‌کم نباید دور از واقعیت باشد. ضروری است که آنچه به نام تاریخ آموخته می‌شود واقعا همانگونه باشد که رخ داده است. نه اینکه با کم و زیاد و دستچین شده و به قصد رساندن پیامی خاص و از پیش تعیین شده. تاریخ تاریخ است. خوب یا بد. یا نباید درسش داد، یا اگر درس داده می‌شود باید بی‌کم و کاست گفته شود. قضاوت را باید به خواننده سپرد. جای نگرانی نیست. مگر نه اینکه آدمیزاد سرشتش نیکی‌گرا است؟ تاریخ همه جایش آموختنی است. چه بوعلی سینا و ابوریحان و امیرکبیر، چه چنگیز و آغامحمدخان و دیگران. از ما گفتن بود!

Monday، September 21، 2009

فیلم روز - یادداشتی بر بی پولی


فیلم بی‌پولی، ساخته حمید نعمت الله یک سکانس درخشان دارد. بهرام رادان اسکناسی که از روی زمین پیدا کرده را به لیلا حاتمی می‌دهد. او هم می‌دود تا اسکناس را درون صندوق صدقات بیاندازد. حالا لیلا حاتمی اسکناس را جلوی صندوق صدقات گرفته و رادان با فاصله از او ایستاده و التماس می‌کند که اسکناس را نیاندازد. در عین سادگی نفس‌گیر است این سکانس . وقتی رادان پس از اینکه حاتمی اسکناس را داخل صندوق انداخت می‌نشیند و توی سر خود می‌زند تماشاگر عمیقا با او همدردی می‌کند.

بی‌پولی بیش از هر فیلمی در سینمای ایران اجاره‌نشین‌ها را به یاد می‌آورد. از نظر نگاه و نوع کمدی، این دو فیلم با هم قابل بررسی و مقایسه اند. در سینمای ایران با اینکه فیلمهای کمدی خوب دیگری هم ساخته شده، اما اجاره نشین ها سبک و جایگاهش همچنان یکه است. جای خوشحالی دارد که حمید نعمت الله در دومین فیلم خود به تجربه‌ای در حال و هوای اجاره‌نشین‌ها دست زده و با وجود کاستی‌هایی، موفق نیز بوده است.

بی پولی داستان جوانی است که بعنوان طراح لباس در شرکتی کلاس بالا کار می کند و درآمد خوب و بروبیایی نزد سر و همسر و خانواده دارد. در پی یک اتفاق، او بیکار می‌شود و هرچه می‌کوشد نمی‌تواند کار دیگری پیدا کند. با این حال به همسر و خانواده همسرش نمی‌گوید که بیکار شده و گرچه برای مخارج روزانه‌اش لنگ مانده، اما وانمود کند که کار و بارش سکه است.

از عوامل جذابیت فیلم، گروه بازیگران آن است. به ویژه نقش های مکمل. امیرجعفری، سیامک انصاری،علی سلیمانی، بابک حمیدیان و دیگران، همه عالی هستند. اما درخشان ترین چهره فیلم حبیب رضایی است با بازی شیرین، رها و شوخ و شنگ‌اش. حبیب رضایی در این فیلم چشمه دیگری از تواناییهای خود را نمایانده است و حضورش فوق‌العاده و دلچسب است.

فیلم البته کاستی‌های زیادی به ویژه در اجرا و بازی نقش های اصلی دارد. با این وجود در سینمایی چنین کساد و کم جان شاید بتوان آن را فیلم خوبی دانست. فیلمی که به هرحال دیدنش بهتر از ندیدنش است و آدم بعد از دیدن احساس پشیمانی نمی‌کند. حمید نعمت الله از دومین تجربه کارگردانی خود پس از فیلم "بوتیک" کم و بیش سربلند بیرون آمده.

Saturday، September 19، 2009

RSS های خود را در جیب داشته باشید

دیروز من هم مثل خیلی‌های دیگر وقتی می‌خواستم با گوگل‌ریدر خبری از اوضاع و احوال بگیرم دیدم که واردش نمی شود. هرچند حدس می‌زدم که احتمالا بسته باشندش، با این حال گفتم شاید این وصل نشدن به دلیل اینترنت نفتی من در خانه و ترافیک زیاد باشد. اما امروز صبح از محل کارم هم که اینترنتش ای بدک نیست، باز نتوانستم نه به گوگل‌ریدر و نه به یاهو و نه به هیچ جای دیگر وصل شوم. عوضش سایت‌های دولتی مثل گوله و به سرعتی که تا به حال به یاد ندارم باز می شد.

برای رهایی از این بی‌خبری یک نرم افزار فیدریدر دانلود کردم. اما مشکل اینجا بود که آدرس‌هایم همه در گوگل‌ریدر مانده بود. عین آدمی شده بودم که کلیدش را در خانه جا گذاشته و حالا پشت در مانده. جستجو در گوگل هم برای پیدا کردن RSS سایت‌های خبری مورد نظرم چندان موفق نبود. اینجا بود که عهد کردم بلافاصله بعد از وصل شدن گوگل‌ریدر اول از RSS هایم یک فایل خروجی بگیرم. حدود ساعت ده و نیم یازده بود که بالاخره توانستم واردش شوم و اول خروجی از RSS ها گرفتم. تا روز مبادای بعدی به چه کنم چه کنم نیافتم!

برای تهیه فایل خروجی از RSS ها در گوگل‌ریدر گزینه manage subscriptions را انتخاب کرده، در صفحه‌ای که باز می‌شود روی import/export کلیک کنید . سپس برای دریافت فایل،Export Your subscriptions as an OPML file را انتخاب کنید. فایل را روی فلش كپی كنید و همراه داشته باشید یا جایی در اینترنت كه احتمال فیلتر شدنش كم است نگه دارید.

Tuesday، September 15، 2009

سه کتاب تازه‌خوانده

چندی است از نوشتن درباره سینما و کتاب دور افتاده‌ام. راستش این چند وقت خب فیلم کمتر دیده‌ام. اما به هرحال چند کتابی خواندم که می‌شد درباره‌اش نوشت. اینکه چرا ننوشتم دلیلش را درست نمی‌دانم. به هرحال می‌کوشم جبران کنم.


روشنفکران رذل و مفتش بزرگ
این کتابی است که یکی دو ماه اخیر پنج شش جلدش را به این و آن هدیه داده‌ام. توصیه فراوان می‌کنم که بخرید و بخوانید. مخصوصا از فصل سوم به بعدش برای همه، همه کسانی که در حال و هوای این روزها دارند زندگی می کنند، جذاب و خواندنی است و ردخور هم ندارد. کوتاه هم هست و خواندنش وقت زیادی نمی‌گیرد.
این کتاب نوشته داریوش مهرجویی بزرگ است و نشر هرمس منتشرش کرده. آنطور که در مقدمه‌اش آمده پایان نامه تحصیلی مهرجویی بوده در رشته فلسفه دانشگاه UCLA که پیش از انقلاب نوشته شده. اما به نظر می‌رسد که برای چاپ، دوباره ویرایش و به روز شده است. توضیحی درباره‌اش نمی‌دهم. همینقدر بدانید که یک جور پیشگویی است. از دستش ندهید.


چشمهایش
خواندن نوشته های بزرگ علوی را با این رمان شروع کردم. چشمهایش یک عاشقانه سیاسی است. استاد نقاشی در تبعید می‌میرد. با وجود بزرگداشت‌های فراوانی که پس از مرگ برای او گرفته می‌شود و نقاشی‌هایش که ارج و قرب بسیار می‌یابند، کسی درباره زندگی استاد چیز زیادی نمی‌داند. یکی از نقاشی‌های استاد تصویر زنی است با چشمهایی افسونگر. مردی (یک ناظم مدرسه) برای دست یافتن به گذشته استاد به جستجوی صاحب چشمهایی که استاد نقاشی کرده می‌پردازد. پس از سالها جستجو او را می‌یابد و پای صحبتهایش می‌نشیند. بخش عمده کتاب شرح سرگذشت استاد است از زبان زن.
جالب است که کتاب بیش از آنکه درباره استاد نقاش باشد، درباره خود زن است. درواقع زن با گفته های خود هم زوایای پنهان زندگی استاد را روشن می‌کند و هم پیش‌داوری های ذهنی مرد ناظم (و خواننده کتاب) درباره خود را به چالش می‌کشد. تصویر زن در پایان کتاب متفاوت از پیشداوری های اولیه درباره او است. همینگونه است درباره استاد نقاش.


بازاندیشی زبان فارسی
و اما کتابی که این روزها در حال خواندن آن‌ام، شامل 10 مقاله است از داریوش آشوری درباره زبان فارسی. فعلا مقاله اول آن را خوانده‌ام. نگاه داریوش آشوری به زبان فارسی نگاهی است دو سویه. از سویی هجوم واژه های عربی و عاملان آن را نکوهش می‌کند و سعی در پاکسازی فارسی از این واژگان دارد، از سوی دیگر می‌کوشد امکانات رشد و گسترش منطقی زبان فارسی را در برخورد با پیشرفت‌های علمی و فنآوری، که دامنه واژگان تازه‌ای را می‌طلبد، بررسی کند و همگام شدن زبان با دنیای روز را یک نیاز و ضرورت می داند. این هم کتابی است که خواندنش را به همه کسانی که زبان فارسی را دوست دارند یا دستی در نوشتن دارند توصیه می‌کنم.

دستگاه تصفیه هوا!

دیروز از کنار یکی از این ماشین هایی که مثل تراکتوراند می گذشتم. نمی دانم به‌ش چه می‌گویند. همین‌ها که این مته‌های خیابانی را به‌شان وصل می‌کنند و به جان آسفالت خیابانها می‌افتند. از دودکش آن با فشار چنان دود سیاه و غلیظی بیرون می‌زد که برای آلوده کردن کل تهران بس بود.
این همه به بهانه آلودگی به اتومبیل‌های ملت گیر می‌دهند و با وجود صف و معطلی وادار به گرفتن برگ معاینه می‌کنند، اما چشم به روی تولیدکنندگان اصلی دود و آلودگی، همین شبه تراکتورها و اتوبوس‌ها و مینی‌بوس‌های کهنه شرکت واحد می‌بندند. همان دیروز در تاکسی نشسته بودم و در خیابانی که جای سبقت نداشت پشت یکی از همین مینی‌بوس‌های عهد عتیق گیر کرده بودم و با هر گاز آن دود دوآتشه سفارشی میل می‌کردم. یکی از مسافران صدایش درآمد که "بالاخره کی می‌خواهند این دستگاههای تصفیه هوا را جمع کنند؟".
بابا ما گناه داریم به خدا. همه مریض و سرفه کنان. همه ریه ها داغان. همه اعصابها خراب. همه سردردناک. کاش در لوازم یدکی‌ها ریه زاپاس پیدا می‌شد. کاش می‌شد این ریه را چند صباحی از سینه خارج می‌کردیم و می‌دادیم یک سرویس اساسی می‌کردند و بعد از یک موتورشویی و لکه گیری و صافکاری و رنگ، دوباره می‌گذاشتیم سر جایش. اما افسوس. چاره ای نیست. همین است که هست. باید آنقدر دود سیاه ببلعیم که جان از جان‌دانمان بزند بیرون.
شاید البته اینجانب زیادی تیتیش تشریف دارم و هنوز دوزاری‌ام نیافتاده که در این سرزمین که جان آدمیزاد بهایی ندارد نباید به فکر این مسائل کم اهمیت و پیش پا افتاده بود. همین که هنوز نفسی می آید و می رود، ولو دودآلود، باید هزار بار شکر کرد و خوش بود.