Sunday، July 12، 2009

مهاجرت

اینجا دیگر جای ماندن نیست. باید رفت. بخاطر آینده بچه‌ها می‌رویم. ما که سوختیم، بگذار لااقل این بچه‌ها زندگی بکنند. این بچه‌ها چه گناهی کرده‌اند. از ما که گذشت، شما تا دیر نشده بروید.

اینها حرف‌هایی است که این روزها زیاد از این و آن می‌شنویم. البته حرف‌های تازه‌ای نیستند. اما این روزها و با این اوضاع، بسیار بیش از گذشته شنیده می‌شوند. دیگر تقریبا همه می‌گویند. هرکس را می‌بینی اگر امکانش را داشته باشد درحال پی‌گیری و پرس و جو است که کجا بروم و چطور می‌شود رفت و از این دست پرسش‌ها. کجایش هم چندان مهم نیست. مهم رفتن است، به هر قیمت. حتی مالزی که این روزها مقصد بسیاری از ایرانی‌ها شده.

به نظرم این تب رفتن کمی‌اش هم غیر واقعی است. خیلی ها تابع مد هستند و بی آنکه دلیلش را بدانند سوار این موج شده‌اند. از این رو است که فکر می‌کنم میل واقعی و ته قلب همه آنها که دنبال رفتن‌اند، رفتن نیست. با این حال چه حرف‌ها واقعی باشد و چه به دلیل مد، طوطی وار بیان شوند نمی‌توان منکر درستی آنها شد. عقل آدم این روزها امر به رفتن می‌کند.

اما خود من، منی که سالها است برای رفتن اقدام کرده ام و منتظر جور شدن ویزا هستم، هنوز مساله برایم آنقدرها روشن نیست. یک طرف آن چیزی است که عقل می‌گوید و این روزها بر زبان همه روان است و در سوی دیگر حرف دل. دلی که با همه ناملایمات موجود همچنان به هوای این سرزمین می‌تپد و دلایل بسیار برای ماندن دارد. از دلایل همگانی‌اش، مانند دوری از پدر و مادر و خانواده و غم غربت و تنهایی، تا دلایل شخصی که از هر آدم تا دیگری فرق می‌کند و کم و زیاد دارد. برای من این دلایل شخصی دو بخش است. یکی به دلیل نیازی است که من به سرزمینم دارم. دیگر نیازی که کشورم به من دارد.

برای من که بیش از سی سال در ایران زندگی کرده‌ام چیزهایی در ایران هست که بدون آن زندگی ممکن نیست. مثل آب و نان است برایم. چیزهایی که ناخواسته از این سرزمین گرفته ام و دیگر برایم تبدیل به مایه زندگی شده. اولینش این زبانی است که حرف‌ها و کلمه‌هایش اینک پیش روی شما است. زبان فارسی را می‌گویم. همیشه خوشحالم از اینکه در این سرزمین به دنیا آمده‌ام و زبان مادری‌ام فارسی است. همیشه به حال کسانی که فارسی نمی‌دانند تاسف خورده‌ام. من به همنشینی با این زبان زنده‌ام. به پیوسته سر در کتاب‌های فارسی داشتن و گاهی هم چیزکی به اندازه سواد اندکم نوشتن. تصور اینکه در کشور دیگری به کتابهای فارسی‌ای که دوست دارم دسترسی نداشته باشم دیوانه‌ام می‌کند. مطمئنم هرجا ،هرچقدر دور، که باشم باید هراز گاهی سری به ایران بزنم و چمدانم را پر از کتاب کنم و بازگردم. بطور کلی فضای هنری این سرزمین چیزی است که به شدت به آن وابسته ام و وقتی از ایران دور باشم دلم برایش تنگ می‌شود و هوایش را می‌کند.

من ایرانی امروز وارث یک گنج چند هزار ساله‌ام. زبان و تاریخ و فرهنگ و پیشینه‌ای که هویت و ایرانی بودن من است. هرچند از کوه پشت سر، شاید جز اندکی بیرون از آب نمانده و بقیه در گذر سالها گم شده. با این حال وظیفه ما است که همین اندک را پاسداری کنیم. اندکی که شاید به اندازه کل دارایی فرهنگی و تاریخی و مایه رشک بسیاری از ملت‌های صاحب ادعا و پیشرفته باشد.

هر ایرانی فارسی زبان حامل این گنج گرانبها است. گنجی که از پدر به ما رسیده و پدر ما هم از پدرش و ... . وقتی ما از ایران می‌رویم این به هم سپاری فرهنگی پدر به پسر را قطع می‌کنیم. فرزند ما دیگر مثل ما نخواهد شد. دیگر محال است اینگونه با گوشت و پوست با این زبان و فرهنگ همنشین گردد. حتی اگر روز و شب برای یاد دادن به فرزندانمان تلاش کنیم. چیزی که در این مملکت ناخواسته و خودبخود به فرزند خود می‌دادیم حالا باید با سختی بسیار به او برسانیم. واضح است قبول این سختی برای بسیاری کار آسانی نیست. به علاوه این مساله دغدغه اکثریت ایرانیان سفرکرده نیست. خیلی ها شاید بگویند فارسی به چه درد می خورد، آدم امروزی باید انگلیسی بداند. خلاصه‌اش اینکه با این مهاجرت‌ها ایرانی‌ها کم و کمتر خواهند شد و نمی‌دانم تا چند نسل بعد چه از این زبان و فرهنگ و تاریخ خواهد ماند.

برمی‌گردم به خودم که هنوز میان ماندن و رفتن سرگردانم. گرچه بطور نامعمول کار مهاجرتم طول کشیده اما از این ماندن اجباری چندان ناراحت نیستم و شاید بتوان گفت حتی خوشحالم. بااین حال همانگونه که گفتم ماندن در اینجا با این وضع و حال ،که همه می‌دانیم، عاقلانه نیست و به هزار و یک دلیل باید به رفتن تن دهم که این هم کار ساده‌ای نیست. نه می‌توانم بروم و نه می‌توانم بمانم. وضع بغرنجی است. از این رو است که در این مورد خودم را به قضا و قدر و هرچه پیش آید سپرده‌ام. نه برای رفتن تلاش آنچنانی می‌کنم و نه برای ماندن موضع سرسختانه می‌گیرم. می‌گذارم این موج مرا هرجا که خواست ببرد. هرچند می‌دانم اگر این موج مرا با خود از این سرزمین برد، بسیار دلتنگ خواهم شد. اگر تاب بیاورم...

به خودم اگر رفتم و دیگرانی که دور از ایران هستند.... به فرزندانتان فارسی ، حرف زدن، خواندن و نوشتن، بیاموزید. با تاریخ و فرهنگ و آیین ایران آشنایشان کنید. شبها قبل از خواب به جای قصه سیندرلا، داستان سیاوش برایشان بگویید. هرکاری می‌توانید بکنید تا یادگارهای ایران باقی بمانند. و اگر روزی روزگاری دوباره اینجا جای زندگی شد، برگردید...

Sunday، June 28، 2009

چراغ خاموش

دو سه هفته است که این طرفها پیدایم نشده. یعنی شده. اما بی خبر، بی سر و صدا. بدون اینکه چراغی روشن کرده باشم فقط آمده‌ام، یک چرخی زده‌ام و رفته‌ام. یکی دو بار دستم رفت طرف چراغ. اما یک نفر توی سرم داد زد دست نزن، جیززه! من هم از سر ناچاری، با بی میلی و قیافه‌ی درهم دستم را کشیدم. با این حال می‌دانم اوضاع اینطور نمی‌ماند. نمیشود که بماند. می‌دانم که چراغ اینجا زود روشن می‌شود. هرچند کسی منتظرش نباشد و بیشتر از همه خودم دلم برایش تنگ شده باشد.
آخ که چقدر حرف برای گفتن هست. از درباره الی عزیز و مظلوم که در این اوضاع کسی آنطور که باید محلش نمی‌گذارد تا کتابهایی که این روزها خوانده‌ام و بعضی‌شان عجیب وصف حال این روزها است.
اما مگر می‌شود از این چیزها گفت؟ وقتی که گفتنی‌ها گفتنی نیست...

Sunday، June 07، 2009

حتما درباره الی را ببینید

دیروز، شنبه، اولین روز اکران فیلم بسیار تحسین شده "درباره الی" بود. از ترس اینکه مبادا آنها که اجازه نمایش فیلم را داده‌اند نظرشان برگردد و جلوی نمایش فیلم را بگیرند، همان روز اول رفتم که فیلم را ببینم و دیدم. دو ساعت، فارغ از همهمه و قیل و قال انتخابات، با درباره الی که برخی سکانسهایش نفس را در سینه حبس می کرد همراه شدم و پس از مدتها و حتی سالها لذت دیدن یک فیلم خوب ایرانی را چشیدم. زنده باد اصغر فرهادی و گروهش.

درباره الی بدون شک فیلمی ویژه و کم نظیر در سینمای ایران است که بسیار می‌توان درباره‌اش حرف زد و نوشت. از فیلمنامه حساب شده و دقیق تا کارگردانی درست و بازی‌های یکدست آن و بویژه حضور درخشان و چشمگیر گلشیفته فراهانی، که جایش این روزها در سینمای ایران خیلی خالی است. اما همه این گفتنی‌ها باشد بعد از دیدن دوباره فیلم.

فعلا قصدم از نوشتن این چند خط، بیان لذتی بود که از دیدن درباره الی بردم و دعوت همه به دیدن این فیلم . درباره الی فیلم جذابی است که قابلیت بسیار پرفروش شدن را دارد. حیف است فیلمی سطحی و کم‌مایه، هشت میلیارد بفروشد و شاهکاری چون درباره الی به این رقم نرسد. این روزها که همه شور و شوق انتخابات و اصلاحات دارند، خوب است که میل به اصلاحات را در عرصه فرهنگی و هنری هم ابراز کنیم و نشان دهیم که سلیقه سینمایی ما، لودگی و مسخره بازی نیست. بلکه سینمایی است به معنای درست کلمه که در آن به همان اندازه که جذب تماشاگر اهمیت دارد، خلاقیت و انگیزه‌های هنری نیز مهم است. سینمایی که نمونه حی و حاضرش "درباره الی" است. پس بشتابیم برای یک رکورد شکنی سینمایی تازه. این بار در حمایت از هنر، آنگونه که باید باشد.

Monday، June 01، 2009

یک نقش و دو بازیگر

نمایش "شکار روباه"، آخرین نمایش دکتر علی رفیعی که اسفند 87 اجرا شد، بخش زیادی از تاثیرگذاری خود را مدیون بازی حیرت انگیز سیامک صفری در نقش آغامحمدخان قاجار بود. او خود خود آغامحمدخان بود. پس از دیدن بازی بی‌نظیرش امکان نداشت بتوان هیچ بازیگر دیگری را در این نقش تصور کرد. این را داشته باشید...

در یکی از شماره‌های تازه ماهنامه فیلم گفتگویی انجام شده با دکتر علی رفیعی و از او درباره بازیگری این نقش پرسیده شده. او گفته که برای اجرای این نمایش سیامک صفری سر کار دیگری بوده و او مجبور شده که منتظر او بماند تا فرصت حضور در این نمایش را پیدا کند. چون غیر از او فقط یک نفر دیگر می توانسته این نقش را بازی کند. احمد آقالو ، که او هم دیگر در میان ما نبود.

فکرش را نکرده بودم، ولی حقیقتا تنها کسی که می‌توانست غیر از سیامک صفری این نقش را بازی کند احمد آقالو بود. آنهایی که شکار روباه را دیده اند می دانند چه می گویم. یادش بخیر...

Sunday، May 31، 2009

به خاطر یک فیلم بلند لعنتی


امسال به یک دلیل به نمایشگاه کتاب رفتم. خریدن اولین رمان داریوش مهرجویی. "به خاطر یک فیلم بلند لعنتی" که نشر قطره آن را منتشر کرده. تقریبا سه چهار روزه خواندمش. شیفتگی مرا به استاد که می‌دانید. می‌خواستم بدانم او این بار در این وادی هرگز نیازموده چه کرده است. اگر نگذارید به حساب جانبداری متعصبانه و ارتباطش ندهید به علاقه بسیار من به مهرجویی، باید بگویم به نظرم داریوش مهرجویی از این آزمون هم سربلند بیرون آمده.

از نام رمان چنین انتظار می‌رود که با کتابی طرفیم که به سینما می‌پردازد. اما درواقع سینما فقط بهانه است. وجه قالب این رمان، اول عشق و سپس حسادت است. همچنین مهرجویی با نگاهی جامعه شناسانه با ته مایه فلسفی به روابط اجتماعی آدم‌های جامعه شبه مدرن ایران پرداخته است.

به خاطر یک ... گاهی مرا یاد هامون می‌انداخت. واکنش های عشقی شخصیت اصلی آن ، که نامش این بار سلیم است، گاه شبیه هامون به نظر می‌رسید. همچنین نوع برخورد او با ذن و عرفان و به ویژه به آرامش رسیدن نسبی او در پایان رمان از جنس پری بود. با این حال به خاطر... را از نظر موضوعی نمی‌توان شبیه هیچ کدام از فیلم های مهرجویی دانست.

اگر نویسنده رمان را نشناسید، با خواندن آن گمان می‌کنید که یک جوان بیست و چند ساله بیشتر نیست. آنقدر که روابط شخصیت‌ها و دیالوگ‌ها و رفتارها درست و امروزی است. معلوم است مهرجویی این نسل را خوب می‌شناسد. نه فقط شناختی که با از دور تماشا کردن بدست آمده باشد. شناختی دقیق و درست و با ظرایفی شگفت‌آور که فقط از زندگی کردن در این فضا و با جوانان امروزی بدست می‌آید.

نثر رمان روان و گیرا است. بی تکلف و راحت. در گوشه و کنار و میان سطر به سطرش می‌شود مهرجویی را دید و تکیه کلام ها و اصطلاحات و حتی بد و بیراه گفتن‌هایش را بازشناخت. از این نظر خواندن آنچه قبلا در فیلم های گوناگون او از زبان شخصیت هایش شنیده ایم می‌تواند جالب و لذت بخش باشد.

راوی رمان خود شخصیت اصلی، سلیم، است. او هم داستان را می‌گوید و هم خود را و دیگران را به نقد می‌کشد. خواننده با اینکه از دید سلیم به وقایع می‌نگرد اما لزوما حق را به او نمی‌دهد. حتی گاهی سلیم برای کارهایی که می‌کند دنبال توجیه و دلیل می‌گردد و خواننده را به قضاوت فرا می‌خواند.

وقتی در میانه های خواندن کتاب بودم و دیگر با فضا و داستان، آشنا شده بودم گاهی به فکر می‌افتادم که آیا این رمان در حد مهرجویی هست؟ یا اینکه او با نوشتن این رمان دست به کاری زده که شاید نتیجه‌اش خراش برداشتن اعتبار او باشد. باید اذعان کنم که در ابتدا این رمان از نظر موضوع توقع مرا برآورده نکرد. شاید دلیلش پیش‌فرض‌های ذهنی بود که پیش از خواندن رمان از آن ساخته بودم. آنچه این پیش فرض ها را ساخته بود یکی نام رمان بود و دیگر چند خطی از رمان که قبلا منتشر شده بود و خوانده بودم. اما با دید واقع بینانه به خود رمان، به نظرم تجربه نوشتن این رمان تجربه خوب و آبرومندی برای مهرجویی است. حالا که مدت‌ها است فیلمی از او روی پرده نرفته، خواندن رمانی به قلم او غنیمت است.

Tuesday، May 19، 2009

گوگلش کن!

چند روز پیش فیلم Twilight را دیدم. در جایی از این فیلم یکی از شخصیت‌ها برای اینکه به دیگری بگوید می‌تواند فلان کلمه را در گوگل جستجو کند به او می‌گوید "You can google it". یعنی google را بعنوان فعل استفاده می‌کند. درواقع به جای اینکه بگوید در "گوگل جستجو کن"، می‌گوید "گوگلش کن". این، از چند جنبه برایم جالب بود...

نخست اینکه گوگل، دیگر پدیده‌ای است ورای یک سایت اینترنتی یا موتور جستجو. گوگل چیزی است در ارتباط نزدیک و دائمی با زندگی روزمره و آنقدر پرکاربرد که برای ساده‌تر کردن گفتگوها ترجیح داده‌اند شکل "فعل‌"اش را هم بسازند و اینگونه بکارش برند.

دیگر اینکه در فرهنگ آمریکایی (نمی‌گویم زبان انگلیسی، چون نمی‌دانم انگلیسی زبانان سایر کشورها هم اینگونه هستند یا نه) زبان یک ابزار است و درب آن به روی هر واژه‌ای که گفتگو را ساده‌تر نماید باز است. این از ویژگی‌های زبان‌های مدرن است. برخلاف زبان‌های سنتی که به دستکاری‌های اینچنینی، چندان راه نمی‌دهند. زبان‌های سنتی و بومی همچون فارسی دارای نوعی تقدس‌اند و از این رو دست بردن در آنها به سادگی شدنی نیست.

خب، فکر کردم من هم محض شوخی چند کلمه گوگلی در زبان فارسی اختراع کنم.
جستجو در گوگل را می‌توان گفت "گوگلیدن".
وقتی به کسی می‌خواهیم بگوییم در گوگل جستجو کن می‌شود بگوییم "گوگلش کن" یا "بگوگل".
به کسی که در حال جستجو در گوگل است هم بگوییم "گوگلان" (مثل خندان و شادان و غیره).
به کسی که خدای جستجو در گوگل است و همه فوت و فنش را می‌شناسد بگوییم "گوگلمند".
خلاصه از این جور حرفها...

Sunday، May 10، 2009

رضا کیانیان در ماهنامه صنعت سینما


آخرین شماره ماهنامه صنعت سینما یک شماره ویژه و معرکه است. این شماره، ویژه‌ی رضا کیانیان است و در آن یک گفتگوی مفصل و پنجاه ساعته با او چاپ شده. رضا کیانیان در این گفتگو از تولد و زندگی و پدر و مادرش گفته تا به امروز رسیده. کلی هم عکس جذاب و تماشایی از کودکی و جوانی‌اش در این شماره چاپ شده. به اضافه مقاله‌های خواندنی همکاران و دوستانش درباره او.

کیانیان در گفتگویش بسیار راحت و بی رودربایستی حرف زده. این اهل ریا نبودن و روراست بودن به نظرم ویژگی شخصیتی کیانیان است و آن را می‌توان در همه مقالات و نوشته‌هایش دید. به هرحال شماره بسیار جذابی است و فکر می‌کنم هنوز هم روی دکه‌های روزنامه بشود پیدایش کرد. خواندنش را به سينما دوستان و مخصوصا دوستداران رضا کیانیان توصیه می‌کنم.

اما یک پارادوکس جالب در گفتگوی رضا کیانیان. این گفتگو پر است از خاطره‌های واقعا شنیدنی رضا کیانیان از دوره‌های مختلف زندگی‌اش. از کودکی و مدرسه و کار و غیره. با این حال او در جایی از گفتگو اشاره کرده که خاطراتش را همیشه آنطور تعریف می‌کند که دوست دارد اتفاق افتاده باشند. از جمله خاطره‌ای در مورد پسرش، علی، را مثال می‌آورد و می‌گوید همیشه آن را جور دیگری تعریف می‌کند که با واقعیت آن فرق دارد.

حالا با این پیش فرض، این سوال برایم پیش آمد که آنچه رضا کیانیان در خاطره‌ها و سرگذشت شیرین خود گفته آیا واقعیت دارند؟ یا اینکه بخشی‌اش زاده تخیل او است. این سوالی است که خود رضا کیانیان می‌تواند پاسخ دهد.

شاید بپرسید اگر اینطور است اصلا چه دلیلی دارد که آدم این خاطرات را بخواند و اگر این خاطرات ممکن است تخیلی باشند بهتر نیست آدم برود و یک کتاب علمی تخیلی یا رمان بخواند؟ راستش من از خواندن همین خاطرات لذت بردم و علی رغم این پارادوکس موجود در گفتگو، آن را باور کردم. به علاوه این خاطرات اگر هم واقعی نباشند، كه بعيد است، حاوی حقیقتی هستند. حقیقت آدم موفق و منحصر به فردی به نام رضا کیانیان.

Wednesday، May 06، 2009

خود افشاگری

شده تا به حال جلوی آدمهایی که دارند بد چیزی را می‌گویند رویتان نشود که علاقه قلبی‌تان را به همان چیز ابراز کنید. مثلا توی یک جمع کلاس بالا که از بتهوون پایین‌تر را کسر شأن می‌دانند، مجبور شده باشید علاقه‌تان به جواد یساری را پنهان کنید. یا وقتی دلتان غنج می‌رود برای شنیدن آواز کوچه‌بازاری فلان خواننده، ژست روشنفکری بگیرید و اجازه بدهید بزنند یک کانال دیگر که دارد مثلا موسیقی هوی متال پخش می‌کند. برایتان احتمالا پیش آمده. اینطور نیست؟
البته آهنگ کوچه بازاری و جواد یساری را من به عنوان مثال عرض کردم. یک وقت خدای نکرده فکر نکنید که من کشته مرده‌ی اینها هستم! من کمتر از باخ و بتهوون را اصلا داخل موسیقی حساب نمی‌کنم!

این یکی دیگر از آن رفتارهای متظاهرانه ما ایرانی ها است. اصولا ایرانی جماعت زندگی کردنش با تعارف و تظاهر آمیخته است. هیچ آدم ایرانی نمی‌تواند جلوی دیگران و حتی در خلوت خودش، خود خودش باشد و همانطور که واقعا فکر می‌کند و دوست دارد رفتار کند و حرف بزند.

این مساله را از دو جنبه می‌توان نگاه کرد:

اصولا ایرانی جماعت عادت دارد همه چیز را مرزبندی کند و به دو دسته خوب و بد مطلق تقسیم کند. آنچه خوب است دیگر هیچ کم و کاستی ندارد و آنچه بد است نیز بد مطلق و دورریختنی است. همیشه هم این بد و خوب کنار هم قرار می‌گیرند. حتما وقتی قرار است خوبی چیزی را نشان دهیم، باید مثال بدش را هم بیاوریم و برعکس. به قول پری داریوش مهرجویی، وقتی میخواهیم مولانا را ببریم بالا باید خیام را بکوبیم و این دو را حتما باید در دو کفه ترازو بگذاریم و با هم بسنجیم (نقل به مضمون از فیلم پری). وقتی از فلان خواننده خوشمان نمی‌آید دیگر حاضر نیستیم حتی ریختش را ببینیم. اگر بهمان خواننده را دوست داریم، جفنگ هم اگر بخواند حلوا حلوایش می‌کنیم. همینطوریم درمورد همه، از هنرمند و ورزشکار تا بقیه. نمی‌توانیم یک نفر را به تنهایی ببینیم و هم خوبی و هم بدی‌اش را در کنار هم بشناسیم. خوبی‌اش را بپسندیم و بدی‌اش را نکوهش کنیم.

از آنطرف، من اگر خودم را صاحب اندیشه می‌دانم و خودم را قبول دارم نباید بترسم از اینکه در جمع، ساز مخالف بزنم و احساس واقعی و قلبی‌ام نسبت به چیزی را بیان کنم. اصولا راستگو و رک بودن چیزی است که بیشتر ما ایرانی‌ها از آن بی‌بهره‌ایم. اینطوری بار آمده‌ایم. سودمان در این بوده که همیشه تظاهر کنیم. تظاهر به هنرمند بودن، تظاهر به پولدار بودن، به روشنفکر بودن، به مهم بودن، و این روزها مخصوصا به کاسب بودن.

به نظرم برای رفع این معضل ظاهرا کوچک اما درواقع بزرگ و ریشه دار، باید اولا مرزبندی‌ها را بشکنیم و یاد بگیریم از نو به پدیده‌ها نگاه کنیم و این‌بار با عیار واقعی خودمان و نه به تاثیر حرف این و آن، باز آن را بسنجیم. دیگر اینکه یاد بگیریم اگر چیزی را باور داریم، رک و راست آن را به هرکس حتی مخالف بگوییم و از تحقیر شدن و از چشم کسی افتادن نترسیم. قرار نیست همه ما مثل یکدیگر باشیم و یکجور فکر کنیم.

خب بهتر است ار خودم شروع کنم. راستش من از بتهوون غیر از آن سمفونی‌اش که با "بابا بابام" شروع می‌شود (و نمی دانم سمفونی چند است، 5 یا 9 یا شماره‌ای دیگر) و قطعه For Elise‌اش (همان قطعه ساراکوچولو) چیز دیگری نشنیده‌ام. باخ را هم کلا جز اسمش چیزی از او نمی‌دانم. موسیقی غربی را هم هیچ جورش از متال و جاز و غیره به مذاقم خوش نمی‌آید و رویم سیاه سرم فقط با همین موسیقی وطنی با کلام شیرین پارسی گرم است و بس.

خب این از من... حالا نوبت شما است!

Saturday، May 02، 2009

کاش "وقتی همه خوابیم" کمدی بود

بازیگری که از فیلمی که فیلمنامه‌نویس آن هم بوده، کنار گذاشته شده، وقتی از خیابانی می‌گذرد، چشمش به گروه فیلمبرداری فیلمی که خودش نوشته می‌افتد. فیلمی که اکنون در نبود او پایانش تغییر کرده و هپی اند شده. او پسر و دختر جوان و سایر بازیگران فیلم را می‌بیند که زیر ریسه‌های چراغانی مشغول بشکن زدن و بالا و پایین پریدن و خوش بودن‌اند.

پس از دیدن این تصاویر بود که نمی‌دانم به چه دلیل یاد سکانسی از فیلم "میکس" داریوش مهرجویی افتادم. جایی که گروه، مشغول صداگذاری بخشی از اجاره‌نشین‌ها هستند و همه، از تهیه کننده و صدابردار و منشی صحنه مشغول دست زدن‌اند و یک نفر هم آن وسط رنگ "آها آها" گرفته و پشت سر همه نیز آبدارچی جوان، سینی چای به دست مشغول چرخ زدن و دست جنباندن است. همینجا بود که آرزو کردم ای کاش "وقتی همه خوابیم" هم مثل "میکس" یک فیلم کمدی بود.

هر دو این فیلم‌ها درباره پشت صحنه سینما هستند. هرچند بیضایی و مهرجویی از دو زاویه گوناگون به فیلمسازی در ایران و مشکلاتش پرداخته اند. با این حال این شباهت در موضوع، تنها دلیلم نیست برای اینکه فکر کنم "وقتی همه خوابیم" اگر کمدی بود، فیلم بهتری می‌شد. به نظرم "وقتی همه خوابیم" قابلیت‌های پیدا و پنهان فراوان برای تبدیل شدن به یک کمدی خوب را دارد. اما این قابلیت‌های کمیک، اسیر نگاه خاص فیلمساز شده‌اند و مجالی برای درآمدن از پیله خود نیافته‌اند.

ایده نمایش برداشت نماهای فیلم، یک بار با بازی بازیگر اصلی که خوب و درست بازی می‌کند و یک بار هم با حضور بازیگری که با پارتی و سفارش جای بازیگر اول را گرفته، ایده جذابی است. تقابل این دو بازی می‌توانست منجر به خلق لحظه‌های کمدی زیبایی شود.

اصولا شخصیت‌های بد وقتی همه خوابیم، شخصیت‌هایی کاریکاتوری هستند. این که می‌گویم کاریکاتور منظورم کاریکاتور در معنای واقعی آن است. یعنی شخصیت‌های کاملا اغزاق شده که نمونه‌هایشان را در زندگی روزمره و حتی در زمینه و موضوع مورد اشاره فیلمساز هم نمی‌بینیم. مثل شخصیت‌های شقایق فراهانی و حسام نواب صفوی. اصلا حضور چنین شخصیت‌هایی تنها در فیلم‌های کمدی توجیه دارند و در فضای فیلمی همچون "وقتی همه خوابیم" نمی‌گنجند.

شخصیتی که مجید مظفری آن را ایفا می‌کند هم صرف نظر از اینکه آیا به شخص خاصی ارجاع دارد یا نه، شخصیت کمیک جالبی است که آنطور که باید در "وقتی همه خوابیم" به آن پرداخته نشده است. مجید مظفری در این فیلم با آن گریم خاص و آن شیرینی خوردن و دست زدن‌های سر صحنه‌اش، اتفاقا بسیار دوست داشتنی است و جان می‌دهد برای یک فیلم کمدی. ظاهرا مجید مظفری در یک فیلم تلویزیونی ،که من آن را ندیده‌ام، نیز شخصیت کمیک جذابی را ایفا کرده است. بسیار مشتاق شده‌ام بازهم او را در چنین نقش‌هایی ببینم.

خود این تغییر پایان فیلم از یک پایان عمیق و روشنفکرانه به یک پایان کمیک و عامیانه، بستر مناسبی است برای افزودن بار کمیک فیلم.

به نظرم خط داستانی وقتی همه خوابیم زیبا و پر از ایده‌های جذاب و دوست داشتنی است. اما نوع نگاه فیلمساز باعث شده که فرایند ساخت این فیلمنامه ، نتیجه‌اش فیلمی شده که ساختار یکدستی ندارد و اجزا و شخصیت‌های آن با یکدیگر در تناقض‌اند. به هرحال هرچه بوده گذشته. باید امید داشت و به انتظار آثار دیکر استاد نشست.

Wednesday، April 15، 2009

دا


هر از گاهی کتابی در ایران اسم در می‌کند و همه جا سر زبان‌ها می‌افتد. پارسال (نه لزوما سال 87 که حدود یک سال پیش یا کمی بیشتر) این، کتاب "کافه پیانو" بود که سر و صدایی به پا کرده بود و همه جا، از سایت‌های اینترنتی گرفته تا خانه‌ها و میان جماعت کتابخوان صحبتش بود و خوانده می‌شد و هدیه داده می‌شد.
اما این روزها همه جا صحبت از کتاب "دا" است. بله، نامش همین است: "دا". کتابی که می‌گویند در مدت نه ماه، سی و دو بار تجدید چاپ شده است. و نظرهای بسیار ستایش آمیزی از طرف افراد گوناگون درموردش بیان شده است. همچنین چندین کارگردان از جمله داریوش مهرجویی ، تهمینه میلانی و دیگران تمایل خود را به ساخت اقتباسی سینمایی از آن اعلام کرده‌اند. هنرمندان دیگری نیز مانند گوهر خیراندیش و مریلا زارعی آن را ستوده‌اند. پیشنهاداتی هم برای گنجانده شدن آن در کتاب‌های درسی مطرح شده است.
این استقبال گرم، وقتی جالب تر می‌نماید که بدانیم "دا" کتابی است درباره دوران دفاع مقدس. "دا" در 814 صفحه ، شامل خاطرات سیده زهرا حسینی است از دفاع مقدس که به اهتمام سیده اعظم حسینی نگاشته شده است.

برای خرید کتاب به چند کتابفروشی سر زدم. اما همه، آن را تمام کرده بودند. دوست دارم نگاهی از نزدیک به آن بیندازم. هنوز در مورد خرید و خواندن آن مرددم. مخصوصا بخاطر 814 صفحه بود آن، خواندنش به یک پروژه می‌ماند. ولی به هرحال با توجه به استقبالی که از آن شده و مخصوصا نظر داریوش مهرجویی بزرگ، کنجکاوم بدانم که چیست.

چند لینک وابسته:
دا، پرفروش ترین کتاب دفاع مقدس در سال 87
مشخصات کتاب در سایت آدینه
از خادمان کتاب دا، تقدیر شد
تمایل داریوش مهرجویی برای اقتباس از دا
دا در نه ماه، سی و دو بار تجدید چاپ شده است
مریلا زارعی و گوهر خیر اندیش هم دا را ستودند
پیشنهاد جایزه فرهنگی به نام "دا" و گنجانده شدن آن در کتاب‌های درسی
نگاهی به کتاب "دا"