پنجشنبه ۲۴ مهٔ ۲۰۱۲

خیالات

گاهی با خودم خیال می‌کنم یک روز که دارم توی یک چهار راه از روی خطوط سفید و موازی عابر از این طرف خیابان به آن طرف می‌روم ، یکی از ماشین‌هایی که با سرعت سرسام آور توی خیابانها قیقاج می‌روند و لایی می‌کشند، محکم می‌کوبد بهم و از زمین بلندم می‌کند و من چند متر آن طرف‌تر با مخ کف آسفالت فرود می‌آیم. عابران می‌ایستند به تماشا، یکی دوتاشان می‌آیند به طرفم که کمک کنند.

من همانطور که کف آسفالت پهن شده‌ام و دارم نفس‌های آخر را می‌کشم، با همان یک ذره جانی که برایم مانده، دستم را می‌آورم بالا و به چراغ راهنمایی اشاره می‌کنم. می‌خواهم آدمهای دور و بر ببینند که چراغ عبور عابر پیاده سبز بوده و مقصر این تصادف، بی بروبرگرد اتومبیل بوده است، نه من. اینطوری خیالم راحت می‌شود که لااقل بعد از من کسی هست که در دادگاه شهادت بدهد و حق این راننده متخلف را بگذارد کف دستش.

بدبختانه اما همیشه این خیال اینطور تمام می‌شود که درست قبل از اینکه کسی چشمش به چراغ راهنمایی بیافتد، چراغ، رنگ عوض می‌کند و اینگونه همین یک دانه مدرک جرم، دود می‌شود و می‌رود پی‌کارش.

دوشنبه ۱۶ آوریل ۲۰۱۲

سرت سلامت

به نظرم این قضیه لو رفتن کارتهای بانکی اگر توی ژاپن اتفاق افتاده بود، اگر کسی هاراگیری هم نمی‌کرد، دست کم یکی دوتا مدیر، تعظیمی تا کمر در حضور رسانه‌ها می‌کرد. اما اینجا؟ سخت نگیر، لو رفت که رفت، سرت سلامت!

شنبه ۱۷ مارس ۲۰۱۲

چند پیشنهاد کتاب برای عید

دیروز یکی از مراسم‌های آیینی و فرهنگی پیش از نوروز را با شکوه هرچه بیشتر برگزار کردم. مراسم شهرکتاب گردی و خرید عیدی برای نزدیکان و دوستان. گفتم هنوز که این قضیه در ذهنم داغ است و عناوین کتابها کم و بیش در خاطرم مانده، برای خوانندگان این وبلاگ که می‌خواهند این مراسم پرفیض و روحانی را بجا آورند، چند پیشنهاد در این پست ارائه کنم. باشد که به دردی بخورد.

مجموعه داستان "رویای مادرم" – نوشته آلیس مونرو – ترجمه ترانه علیدوستی – نشر مرکز
یک مجموعه داستان خواندنی و شسته رفته است با ترجمه روان ترانه علیدوستی که بعنوان بازیگر می‌شناسیم‌اش. این اولین تجربه او در وادی ترجمه است که بعنوان کتاب فصل مورد تقدیر قرار گرفته است. در مجموع انتخاب مطمئنی است برای آدمها با سلیقه‌های مختلف.

کتابهای موراکامی با ترجمه مهدی غبرایی
برای کتابخوانهای جدی تر که کمی تخیل و فضاهای غیر واقعی و روایت های بعضا غیرخطی فراری‌شان نمی‌دهد، انتخاب یکی از کتابهای هاروکی موراکامی با ترجمه مهدی غبرایی انتخاب خوبی است. از "سرزمین عجایب بی رحم و ته دنیا" و "گربه های آدمخوار" و "چاقوی شکاری" تا کتابهای قدیمی‌تر "پس از تاریکی" و "کافکا در کرانه"

رمان "همین روزها" نوشته علیرضا میر اسداله – نشر مثلث
مدت ها بود چنین رمانی از یک نویسنده ایرانی نخوانده بودم. اکیدا توصیه‌اش می‌کنم. البته نه برای کتابخوان های تفننی. بیشتر به درد همان ها می‌خورد که سلیقه‌شان در قسمت کتابهای موراکامی ذکر شد.

رمان "هالیوود"- چارلز بوکوفسکی - ترجمه پیمان خاکسار - نشر چشمه
کتابی روان با داستانی ساده و نه چندان پرپیچ و خم از رخدادهای واقعی حول و حوش نوشته شدن یک فیلمنامه. فضای کتاب کاملا آمریکایی است و در آن ارجاعات فراوانی نیز به افراد واقعی صنعت فیلمسازی هالیوود وجود دارد. فضای کتاب آدم را یاد فیلم‌های هالیوودی می‌اندازد.

برای سینمادوستان کتاب نخوان
توصیه ام یکی از این سه کتاب نشر چشمه است: 1- "باشگاه مشت زنی" نوشته چاک پالانیک و ترجمه پیمان خاکسار 2- "جایی برای پیرمردها نیست" نوشته کورمک مک کارتی ترجمه امیر احمدی آریان. 3- "مرد سوم" نوشته گراهام گرین و ترجمه محسن آزرم

چکیده تاریخ ایران – نوشته حسن نراقی
کتاب ریزه میزه و مختصر و مفیدی است برای کسانی که می خواهند یک دید اجمالی و کلی نسبت به رخدادهای مهم تاریخ ایران داشته باشند. اصولا هدیه خوبی است. حسن نراقی همان نویسنده کتاب پرطرفدار جامعه شناسی خودمانی است.

داستانهای نویسندگان ایرانی چاپ نشر چشمه
نشر چشمه کتابهای زیاد و خوبی از نویسنگان نوظهور ایرانی منتشر کرده که بعضی شان واقعا کتابهای خوبی‌اند. شخصا نویسندگان محبوبم از این مجموعه، مهدی ربی با دو مجموعه داستان "آن گوشه دنج سمت چپ" و "برو ولگردی کن رفیق" و سینا دادخواه با رمان کوتاه " یوسف آباد خیابان سی و سوم" است.

کلاسیک ها
توصیه آخر اینکه از کلاسیک ها غافل نشوید. مخصوصا کلاسیک های خارجی. در لحظه آخر و وقتی که دیگر پاک از خرید کتاب مناسب نا امید شده‌اید، کلاسیک ها راه‌گشا هستند. همینگوی، داستایفسکی، سالینجر‌، جرج اورول و دیگران. البته حواس‌تان باشد به هرحال به سلیقه کسی که برایش خرید می‌کنید فکر کنید و از نزدیکی تم قصه‌ها و نوع نگارش و خوشخوانی کتاب با سلیقه و حال و هوای طرف مطمئن شوید.

سه‌شنبه ۱۳ مارس ۲۰۱۲

بودن یا نبودن

هر سال دم عید، چیزی راه گلویم را خفت می‌کند. یک پرسش عمیق فلسفی که هر چه به لحظه سال تحویل نزدیک می‌شویم جدی‌تر و عمیق‌تر می‌شود. انتخابی حساس، یک دوراهی نفس گیر. با خودم خلوت می‌کنم. در هر فرصتی که دست می‌دهد. روز و شب، فکر می‌کنم، فکر می‌کنم. همه‌اش نگرانم که کاری که می‌کنم درست است یا نه. بی شک یک ظلم آشکار است، اما چه می‌شود کرد؟ می‌شود از خیرش گذشت؟ می‌شود به آیین پدران پشت کرد؟ می‌شود رو در روی میلیون‌ها آدم ایستاد؟ می‌شود خلاف جریان آب شنا کرد؟ می‌شود ماهی قرمز نخرید؟

اصلا اگر ماهی قرمز سر سفره نگذاریم ، مگر سال تحویل می‌شود؟ چه تضمین که بدون ماهی قرمز، گند زده نشود به سال پیش رو و خوبی‌ها مثل ماهی از میان دستان‌مان سُر نخورند؟ یعنی واقعا سیب سرخ یا انار کار ماهی قرمز را می‌کند؟ اصلا مگر سیب و انار خوب هم این روزها پیدا می‌شود. سیب‌ها که همه لک‌زده و پوک و بی‌مزه‌اند و انارها همه روی‌شان سوخته و داخل‌شان گندیده. اینها اگر بدردخور بودند، اول به داد خود می‌رسیدند.

اما جداً دلم به حال ماهی‌های بیچاره می‌سوزد. عذاب وجدان دارم. شاید واقعا امسال از خیر خریدشان گذشتم و راه جایگزینی در پیش گرفتم. شاید به ناچار از همان سیب‌های بی‌مزه یا انارهای سوخته استفاده کردم. اصلا هردو را با هم می‌ریزم توی ظرف آب که تاثیرش بیشتر شود. یک عدد سیب و یک دانه انار. تربچه هم بد نیست. حسابی قرمز است و ریزه میزه. پس چند تا تربچه نقلی هم می‌ریزم. فقط بدی همه‌شان این است که روی آب شناور می‌مانند. کمی لوبیا قرمز مشکل گشا است. سرخ است و به اندازه کافی سنگین. گمانم زیر آب می‌رود. آنقدر لوبیا قرمز می‌ریزم که کف ظرف را یکپارچه بپوشاند. این هم اما شاید دردسر ساز باشد. ممکن است به دلیل حضور لوبیا قرمز سر سفره هفت سین تمام سال آینده را با نفخ معده دست به گریبان باشم. برای رفع این مشکل هم می‌توانم کمی روغن زیتون اضافه کنم. اصلا به جای آب کلا روغن زیتون می‌ریزم. برای کلسترول هم خوب است. سال 91 دیگر نگران کلسترول و اسیداوریک و چربی خون نخواهم بود. آخرش کمی هم سس کچاپ رویش می‌زنم. نه ، این یکی را دیگر شوخی کردم. تا همین جایش برای امسال بس است. سال دیگر اگر عمری بود می‌نویسم که سال 91 چطور گذشت و این معجون چند گیاه که به جای ماهی سر سفره عید امسالم گذاشتم چه تاثیری بر این سال گذاشت.

با وجود این راه حل ابداعی، اما هنوز ته دلم تردید دارم. می‌خواهید برای اطمینان یک ماهی قرمز هم بیاندازم توی این مخلوط. ماهی قرمز که با روغن زیتون مشکلی ندارد؟ دارد؟

دوشنبه ۱۲ مارس ۲۰۱۲

گزارش مراسم استقبال خیالی* از اصغر فرهادی

صدای من را مستقیما از فرودگاه بین‌المللی امام خمینی می‌شنوید، ساعت یکربع مانده است به حدود ده‌ونیم یازده شب. همین الان از بلندگوی فرودگاه اعلام کردند که هواپیمای شماره هفتصد و نمی‌دانم چند به زمین نشست. یک دقیقه آروم بگیرید، ببینم چی می‌گوید! جمعیت آنقدر سر و صدا می‌کنند که صدا به صدا نمی‌رسد. یک عده هم گوشه و کنار سالن روی نیمکت یا کنار دیوارها دارند چرت می‌زنند. به نظرم آخرین باری که این فرودگاه چنین جمعیتی را به خودش دیده مربوط می‌شود به وقتی که آقای جهان پهلوان درحالیکه مدال خوش رنگ و زرین قهرمانی المپیک را به گردن آویخته بود، داشت از سفر ماه عسل برمی‌گشت. چی؟ نمی‌شنوم؟ این فرودگاه آن موقع اصلا ساخته نشده بود؟ خب، حالا مهم نیست. به هرحال جمعیت بسیار زیادی اینجا است و هرکس می‌خواهد نفر اولی باشد که دستش به مجسمه طلایی اسکار برخورد می‌کند. یک لحظه صبر کنید. مثل اینکه یک خبرهایی شده. در انتهای سالن همهمه‌ای به چشم می‌خورد. همه با دست دارند بالای پله برقی را نشان می‌دهند و جیغ می‌کشند. اجازه بدهید بروم نزدیک‌تر. حالا دارم کسی را می‌بینم که دارد از پله برقی پایین می‌آید. البته چون فقط چانه‌اش به سمت من است چیزی غیر از یک ریش سیاه انبوه دیده نمی‌شود. هر لحظه نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. اما هنوز فقط ریشش پیدا است. دیگر دارد به پایین پله می‌رسد. همچنان فقط ریش قابل تشخیص است. اما خودش است. درست لحظه‌ای که به پایین پله رسید و قبل از اینکه میان جمعیت مشتاق گم شود، توانستم تشخیص دهم. خود خودش است. اصغر فرهادی است. می‌روم نزدیک‌تر. اما جمعیت نمی‌گذارد قدم از قدم بردارم. هرچقدر کله می‌کشم ببینم میان جمعیت چه خبر است موفق نمی‌شوم. اینطوری که نمی‌شود گزارش کرد. خواهش می‌کنم از آقای تهیه کننده که برای اینکه بتوانم گزارشم را ادامه بدهم یک هلیکوپتر یا جرثقیل در اختیار من بگذارند.

خب شنوندگان عزیز، ادامه گزارش را از بالای چهارپایه‌ای که از برج مراقبت برایم آورده‌اند در خدمت‌تان هستم. ظاهرا در برج دیگر نیازی به این چهارپایه نداشته‌اند. چون همه، برج مراقبت را ول کرده‌اند و آمده‌اند که اصغر را ببینند. فعلا مراقبت، بی‌مراقبت. همین یکی دو دقیقه پیش هم انگار دو تا هواپیما در ارتفاع چهارهزار پایی شاخ به شاخ شده‌اند و همانجا دارند بال بال می‌زنند که افسر برود کروکی بکشد. اما دلشان خوش است. الان توی این هیر و ویر، افسر کجا پیدا می‌شود. همه افسرها آمده‌اند که اصغر را ببینند. حتی مسافرین هواپیماهای تصادف کرده هم از فراز آسمان سرهای خود را چسبانده‌اند به شیشه و دارند مراسم استقبال از اصغر فرهادی را تماشا می‌کنند.

حالا مردم هنردوست، اصغر فرهادی را روی دست بلند کرده‌اند و هی می‌اندازند بالا و دوباره می‌گیرند. عده‌ای هم دور ایستاده‌اند و شعار می‌دهند "فرهادی، دوستت داریم". چه احساسات پاکی. گروهی هم از آن طرف داد می‌زنند "شش تایی‌ها" که احتمالا اشاره به این دارد که اصغر فرهادی پشت شش تن از بزرگان سینما را به خاک مالیده است. حالا برای آخرین بار اصغر فرهادی را روی دست به بالا پرت می‌کنند، اما دیگر نمی‌گیرندش و اصغر فرهادی گرمب می‌خورد زمین. اما برای اینکه خدای نکرده دل عشاقش را نشکند و آنها را از خود نرنجاند زود از جا بلند می‌شود و دوباره لبخند می‌زند. اما ملت ول کن نیستند و حالا دارند از سر و کول او بالا می‌روند. یکی دستش را به سر فرهادی می‌کشد، یکی بی‌هوا می‌پرد و ماچش می‌کند. یکی دیگر موی ریش فرهادی را می‌کند. اما فرهادی عزیز، این هنرمند بزرگ و مردمی یک لحظه لبخند از لبش نمی‌افتد. حقا که زاده این سرزمین و بچه همین آب و خاکی. اسکار حلالت. راستی اسکارت کو؟

مثل اینکه مردم صدای من را شنیدند و حالا همه یکصدا شعار می‌دهند "فرهادی اسکارت کو؟ فرهادی اسکارت کو؟". اما انگار فرهادی به این یکی دیگر گوشش شنوا نیست. حق هم دارد. اسکار اگر بیافتد دست این جماعت، احتمالا هزار تکه می‌شود و هرکس تکه‌ای از آن را صاحب می‌شود و با خود به منزل می‌برد. اسکار که موی ریش نیست که اگر بکنند، یک هفته‌ای در بیاید. دیگر کو تا یک دانه اسکار دیگر سر از این مملکت درآورد. هرچند مگر آقای فرهادی خودت این اسکار را به مردم خوب سرزمینت تقدیم نکردی؟ خب ایناهاش، این هم مردم خوب سرزمینت. اسکار رو رد کن بیاد. یکی از آن طرف داد می‌زند "توی چمدانشه!" و ناگهان همه چشمها به چمدان آقای فرهادی دوخته می‌شود. فرهادی حالا چمدانش را دو دستی گرفته و به سینه چسبانده. اما مگر زور فرهادی به این همه مردم خوب سرزمین می‌رسد؟ بالاخره با یک یاعلی دسته جمعی، مردم چمدان را از چنگ آقای فرهادی درمی‌آورند. توی این هیر و ویر ناگهان یک جوانک دیلاق چمدان را می‌قاپد و الفرار به طرف پله‌های خروجی. اما پیش از آنکه پایش به اولین پله برسد، ملت می‌گیرندش و با مشت و لگد می‌افتند به جانش. آنقدر می‌زنندش تا یاد بگیرد تک‌خوری در مرام و مسلک ملت خوب سرزمین نیست. بعد یک آقای سیبیلوی میان سال، چمدان آقای فرهادی را برمی‌دارد و وسط سالن معرکه می‌گیرد. نفس‌ها در سینه حبس شده. همه منتظرند تا واسه یک بار هم که شده جایزه اسکار را با چشمهای خودشان از نزدیک ببینند. مرد حالا دارد زیپ چمدان آقای فرهادی را باز می‌کند و دستش را در آن می‌کند. ملت تشویق می‌کنند و سوت می‌کشند. افتخار دارم که این لحظه تاریخی را از نزدیک برای شما گزارش می‌کنم. لحظه‌ای که مجسمه اسکار برای اولین بار در این مرز پرگهر در معرض نمایش قرار می‌گیرد. دست مرد بیرون می‌آید و مجسمه، نه مجسمه نیست. این ادکلن مارک دار آقای فرهادی است که برای اولین بار در معرض دید عموم قرار گرفته. عجب ادکلنی؟ آقا بی‌زحمت دست به دست بده، یک پیس هم ما به خودمان بزنیم. آقای فرهادی، این را از کجا خریدی؟ از بازار کویتی‌های هالیوود؟ سلیقه آنجلینا است دیگر؟ ای ناقلا. بگذریم، بگذریم، حالا دست مرد دوباره توی چمدان است و مجسمه اسکار را می‌جوید. و آنچه که از چمدان می‌آید بیرون چیزی نیست جز لنگه کفش آقای فرهادی. دوباره آه از نهاد مردم خوب سرزمین برمی‌خیزد. دست مرد دوباره داخل چمدان می‌رود و دیگر بیرون نمی‌آید. دستش با دقت تمام دارد سوراخ سنبه‌ها و جیب‌های چمدان را دنبال مجسمه اسکار می‌گردد. اما نشانی از موفقیت در چهره‌اش دیده نمی‌شود. با تعجب به سوی آقای فرهادی نگاه میکند که یعنی "پس این مجسمه اسکار را کجا قایم کرده‌ای". اما آقای فرهادی؟ کجا رفتی آقای فرهادی؟ مثل اینکه آقای فرهادی از فرصت استفاده کرده‌اند و وقتی که همه حواسها به چمدان ایشان بوده فلنگ را بسته‌اند. حالا مرد، خشمگین شده و دارد چمدان را می‌تکاند و همه محتویات چمدان آقای فرهادی را می‌ریزد وسط سالن فرودگاه. وسایل آقای فرهادی روی زمین پخش و پلا است. همه چیز تویش یافت می‌شود غیر از مجسمه اسکار. حالا مردم خوب، اما خشمگین سرزمین که فهمیدند سرشان کلاه رفته در صفوف به هم پیوسته دارند سالن فرودگاه را ترک می‌کنند و شعار می‌دهند "فرهادی فرهادی، اسکار را کجا بردی؟". آخر چرا آقای فرهادی با این احساسات پاک بازی می‌کنی؟ مگر کجای دنیا مردمی به این خوبی و خونگرمی پیدا می‌شود؟ کی چنین استقبالی ازت می‌کند غیر از مردم خوب سرزمین؟ چرا مراسم استقبال را به هم می‌زنی و شور و شوق این مردم را پایمال می‌کنی؟ چه بگویم از این تازه به اسکار رسیده ها! من که دیگر حال و حوصله گزارش کردن ندارم. فعلا می‌روم دنبال این جماعت ببینم به کجا می‌رسند. اگر خبری از آقای فرهادی به دستم رسید باز برمی‌گردم. پس تا بعد.

* تاکید کرده‌ام که این استقبال خیالی است، مبادا کسی فکر کند این اتفاقات واقعا افتاده. نه بابا در عالم واقع مردم خوب سرزمین حتما اسکار را پیدا می‌کردند. شک نکنید.

سه‌شنبه ۶ مارس ۲۰۱۲

شعرهای باگ دار

نوشته‌های اینجا اغلب هیچ ربطی به کاری که واقعا انجام می‌دهم یعنی تولید نرم افزار ندارد. هرچند به نرم افزار هم علاقه زیادی دارم اما دلمشغولی‌های من و بهانه‌هایم برای نوشتن در این وبلاگ چیزهای دیگری است. ولی در دنیای امروز گاهی مرز بین همه چیز شکسته می‌شود. مثلا گاهی می‌شود موضوعی نرم افزاری پیدا کرد که ادبی هم باشد. تولید نرم افزار که به زعم بسیاری اساسا یک کار هنری است گاهی واقعا شکل هنر به خودش می‌گیرد و آن وقت است که بهانه‌ای دست من می‌دهد برای نوشتن. این از آن دفعات است.

حین وبگردی‌هایم به یک پروژه به نام Code Poems برخوردم که برایم جالب بود. قضیه این است که...

ایزاک برتران، هنرمند و مهندس، فراخوانی داده به مردم و برنامه نویسان که به زبان‌های برنامه نویسی شعر (Code Poem) بگویند و برای او بفرستند. در نهایت شعرهای برگزیده در کتابی چاپ خواهد شد. شعرها می‌توانند به هر زبان برنامه نویسی نوشته شوند از جمله C#، C++، HTML، SQL، Java و غیره. ایده این پروژه از یک گفتگوی دوستانه آمده است درباره اینکه چطور از نوع و سبک کدنویسی برنامه نویسان، می‌توان نویسنده‌اش را شناخت.

در وب سایت Code-Poems چنین می‌خوانیم:
"شعر، فرمی ادبی و هنری است که در آن از عناصر زیبایی ساز و مهیج زبان استفاده می‌شود. همچنین این امکان هست که از شعر تفسیرهای گوناگونی صورت گیرد و به همین دلیل شعر، هر خواننده را به گونه متفاوتی برانگیخته می‌کند.

کد نیز یک زبان است که از آن برای ارتباط با کامپیوتر استفاده می‌شود. این زبان هم قواعد (Syntax) و مفاهیم (Semantics) مخصوص به خود دارد. همچون شاعران و نویسندگان ادبی، کدنویسان نیز سبک و شیوه خاص خود را دارند. این سبک شامل استراتژی‌های بهینه سازی اجرای کد، تلاش برای خواناتر کردن برنامه، همچنین کامنت گذاری برای استفاده کدنویسان دیگر می‌شود.

کدها می‌توانند بیان کننده ادبیات، منطق و ریاضیات باشند. آنها شامل لایه‌های مختلف انتزاعی هستند و پیوند بین جهان فیزیکی و تراشه‌های حافظه و پردازنده را برقرار می‌نمایند. استفاده از کدهای برنامه نویسی بعنوان یک زبان می‌تواند مرزهای شعر معاصر را گسترش دهند. کدهایی که از زندگی و مرگ، عشق و نفرت می‌گویند. کدهایی نه برای اجرا شدن، بلکه برای خوانده شدن."

ایزاک برتران، شرایط اشعار ارسالی را کاملا آزاد در نظر گرفته است. هر شعر فقط دو شرط باید داشته باشد:

1- حداکثر حجم آن 0.5 کیلوبایت باشد.
2- بتواند کامپایل شود.

هرچند به نظرم همین محدودیت حجم، خودش محدودیت کمی نیست. گمانم همه شعرها، چیزی شبیه هایکو خواهند بود.

همچنین برای اینکه شاعران برنامه نویس، از کار دیگران تاثیر نگیرند، هیچ نمونه شعری تا پایان مهلت ارسال آثار یعنی 31 می 2012 منتشر نخواهد شد.

خلاصه اینکه اگر برنامه می‌نویسید و طبع شعری هم دارید دست به کار شوید و با رفتن به سایت Code Poems، شعری آپلود کنید.

منابع:
code-poems.com
www.wired.com

یکشنبه ۲۶ فوریهٔ ۲۰۱۲

آدرس دادن های من

می‌گویند آدم مردم آزار جایش وسط جهنم است. اگر اینطور باشد احتمالا جای من غیر از آنجا نیست. البته حتما باید یک تبصره‌ای برای کسی مثل من باشد. چون من نه تنها از روی قصد و غرض مردم آزاری نمی‌کنم که اتفاقا حسن نیت دارم و قصدم فقط کمک کردن است. اما اغلب با همین روحیه انسان دوستی و کمک به همنوع چنان بلایی سر طرف می‌آورم و او را توی چنان هچلی می‌اندازم که با گاز انبر هم نمی‌شود کشیدش بیرون. خوبی‌اش این است که وقتی گند کار در می‌آید دیگر من حضور ندارم که بدانم چند تا فحش آب نکشیده دشت می‌کنم و چند فقره مشت و لگد، نوش جان.

سریال مردم آزاری‌های من از صبح روزی شروع شد که برای ثبت نام دانشگاه رفته بودم. آن روز گمانم از هشت صبح کار ثبت نام شروع شد. تحویل مدارک و پر کردن فرم‌ها و بدوبدوهای مربوطه چند ساعتی طول کشید. کارم که تمام شد خسته و کوفته از سالن ثبت نام بیرون آمدم. چون هنوز کسی را نمی‌شناختم تک و تنها و سلانه سلانه در محوطه دانشگاه به راه افتادم و به سوی در خروجی روانه شدم. توی حال خودم بودم و دل‌ای دل‌ای می‌کردم که شنیدم کسی صدایم می‌کند. یکی دیگر از دانشجوهای تازه وارد بود که برای ثبت نام آمده بود و از قضا هنوز خیابان‌های تهران را خوب نمی‌شناخت. مقصدش میدان آزادی بود و می‌خواست بداند از دانشگاه، در خیابان ولنجک، چطور می‌تواند خود را به آزادی برساند. آزادی؟ می‌دانستم یک جایی آن گوشه‌های نقشه است و یک مجسمه بزرگ هم وسطش دارد. اما تا به حال گذرم جز سه چهار بار، آن هم از صندلی عقب ماشین پدر، آنجا نیافتاده بود. معمولا فقط وقتهایی که مسافرت می‌رفتیم. همیشه این جور مواقع هنگام گذشتن از میدان آزادی، پدرم ما بچه‌ها را دعوت می‌کرد که میدان آزادی را تماشا کنیم. مثل یکی از دیدنیهای شهر یا عجایب هفتگانه. منظورم این است که تا آن موقع میدان آزادی برایم جایی بود ورای شهر تهران که فقط در مواقع خاص از آن می‌گذشتیم. اما به هرحال باید به این همکلاسی و دوست آینده‌ام در این شهر غریب کمک می‌کردم. کمی هم تریپ بچه تهرون ورداشته بودم و ضایع می‌شد اگر بگویم که نمی‌دانم. این بود که رفتم توی فکر. آن موقع نود درصد جاهایی که می‌رفتم از میدان ونک می‌گذشت. ونک بزرگترین و تنها میدانی بود که می‌شناختم و موقع گذشتن از آنجا هم دیده بودم که بعضی راننده تاکسی‌ها برای آزادی مسافر سوار می‌کنند. این بود که به این دانشجوی تازه وارد پیشنهاد کردم که از دانشگاه برود چهار راه پارک وی و از آنجا هم ونک و از ونک هم آزادی. او هم که فکر می‌کرد لابد من تهران را مثل کف دست می‌شناسم، ازم تشکر کرد و طبق دستور العمل من راهی شد. بعدها که با هم دوست صمیمی شدیم برایم تعریف کرد که آن روز وقتی به چهار پارک وی رسیده، شنیده که یک تاکسی همان جا داد می‌زده "آزادی، یک نفر" و او که فکر کرده سرکارش گذاشته‌ام همانجا سوار تاکسی شده و زودتر و با هزینه کمتر به مقصد رسیده است. البته دوستم این را تا به حال نگفته که آیا آن موقع توی دلش فحشی هم نثارم کرده است یا نه.

اما آدرس عوضی دادن‌های من تمامی ندارد. هفته ای نیست که یک نفر را سرگردان کوچه خیابان‌ها نکنم. اصلا نمی‌فهمم، چرا همه تا چشم‌شان به من می‌افتد یاد آدرس می‌افتند. بابا دست از سر من بردارید. بروید سراغ یکی دیگر.

هردفعه که یک نفر را می‌فرستم سمت باقالی‌ها، به اولین چیزی که فکر می‌کنم این است که سریع بزنم به چاک و از محدوده خطر دور شوم. تا طرف اگر برگشت که حقم را بگذارد کف دستم نتواند پیدایم کند. تقریبا دو ماه پیش بود که کنار خیابانی ایستاده بودم و منتظر تاکسی بودم. تاکسی‌ها و ماشین شخصی‌هایی که رد می‌شدند، یک نیش ترمز می‌زدند. حرف اول مقصد من را می‌شنیدند و پا را می‌گذاشتند روی گاز و خدانگهدار. توی همین هیر و ویر بود که یک ماشین، گمانم پراید، جلویم نگه داشت. به خیالم آمد که طرف نگه داشته که من را سوار کند. رفتم به سمت ماشین و دستگیره در عقب را گرفتم اما در عقب قفل بود. رفتم جلو بنشینم که دیدم راننده سرش را به طرف من چرخانده و دارد زل زل نگاهم می کند. گفتم الان است که یک سوال تهران شناسی بیست امتیازی ازم بپرسد. حدسم درست بود. گفت "می خواهم بروم خیابان فرمانیه"، در این لحظه ابلهانه ترین جوابی که می شد را بهش دادم. گفتم "فرمانیه؟ همینجا است دیگر، خودش است، برو جلو"! و با چنان اطمینانی گفتم که طرف ذره‌ای شک به دلش نیافتاد و با خیال راحت راهش را گرفت و رفت. هنوز سه چهار متر ازم دور نشده بود که دوزاریم افتاد. فرمانیه؟ اینجا؟ آخر این چه جواب مسخره‌ای بود که بهش داده بودم؟ ترس افتاد توی دلم. حالا فقط خداخدا می‌کردم که زودتر یک تاکسی پیدا بشود و من را از اینجا ببرد. خوشبختانه زیاد معطل نشدم و یک تاکسی سوارم کرد. سوار تاکسی که شدم، حواسم به ماشین‌های دور و بر بود و کمی هم به قول معروف سرم را دزدیده بودم.

خیلی وقتها هم پیش آمده که خودم رانندگی می‌کردم و به ماشین بغل دستی، پشت چراغ قرمز یا توی ترافیک آدرس عوضی دادم. این جور موقع‌ها در اولین فرصت می‌پیچم توی کوچه پس کوچه‌ها و خودم را گم و گور می‌کنم.

گاهی حتی آدرس را می‌دانم و منطقه را هم می‌شناسم. اما چون ناگهانی با یک سوال آدرسی مواجه می‌شوم، نمی‌توانم جواب بدهم. انگار طول می‌کشد تا آدرس طرف را توی مغزم تجزیه و تحلیل کنم. اغلب پرسشگرها هم راننده‌ها یا موتورسوارها هستند که اصولا عجله دارند و واسه اینکه از من آدرس بپرسند، پشت سر خود راه بندانی درست کرده‌اند. به همین دلیل دنبال جواب سریع هستند و من هم برایشان سنگ تمام می‌گذارم و در سریع ترین زمان ممکن جوابی بهشان می‌دهم که برایشان درس عبرت شود و توی خیابان، ترافیک درست نکنند.

آخرش یک روز تصمیم گرفتم که از این به بعد اگر کسی ازم سوال آدرسی پرسید، بگویم "نمی‌دانم" و خیال خودم را راحت کنم. حتی اگر مثل روز برایم روشن بود. اما جالب است که گاهی این روش هم جواب نمی‌دهد. مثل اتفاقی که هفته پیش افتاد. این آخرین دسته گل اینجانب است. هفته پیش یک روز عصر داشتم پیاده می‌رفتم سمت خانه. هوا هم سرد بود و من دستهایم را در جیب کاپشن کرده بودم و کلاه پشمی‌ام را هم تا روی ابروها پایین آورده بودم و چییک چیلیک می‌لرزیدم و می‌رفتم. یک دفعه یک موتوری جلویم ظاهر شد. "مینی سیتی از کدوم وره؟" گفتم "نمی‌دانم". گفت "اتوبان امام علی چی؟". با خودم گفتم این یکی انگار تنش می‌خارد. یک ذره فکر کردم و یکی از آن آدرس‌های منحصر به فرد خودم را تحویلش دادم. یک چیزی توی این مایه که مستقیم می‌روی، بعد دور برگردان را دور می‌زنی و بعدش دست چپ می‌پیچی و بعد دنبال فلان تابلو می‌گردی و خلاصه یک آدرس دور و دراز و پرپیچ و خم. این را گفتم و راه افتادم. موتورسوار هم گازی به موتورش داد و دور شد. کمی نگذشته بودم که یک دفعه دیدم موتور سوار دوباره برگشت. این بار بدون توقف به سرعت از کنار من گذشت. انگار به حرف من اعتماد نکرده بود و کمی جلوتر از یک نفر دیگر آدرس را پرسیده بود. خدا را شکر که این یکی حداقل عاقبت به خیر شد.

اما خیال نکنید که من همیشه آدرس عوضی داده‌ام. نه، اصلا اینطور نیست. آدرس دادن‌های موفق و درست هم خیلی داشته‌ام. نمونه آخرش همین دیروز بود. طرفهای دارآباد بودم و به سمت منزل یکی از اقوام می‌رفتم که ماشینی جلویم توقف کرد. فهمیدم که آدرس می‌خواهد. کمی جلو رفتم. گفت "آزادی باید از کدام طرف بروم؟" با تعجب گفتم "آزادی؟ از اینجا؟". این یکی دیگر دست من را هم از پشت بسته بود. از دارآباد آدرس آزادی را می‌پرسید. گفتم "اینجا از هر طرفی بروی می‌رسی به آزادی" خندید و گفت "همین راه مستقیم کجا می‌رود؟" گفتم "تجریش". خوشحال شد، انگار تجریش را می‌شناخت و بلد بود از آنجا برود آزادی. تشکر کرد و به راه افتاد.

حالا با این تفاصیل شما بگویید من جهنمی‌ام یا بهشتی؟

دوشنبه ۱۳ فوریهٔ ۲۰۱۲

غر زدن های یک ذهن خاک گرفته

باز هم یک پست درهم و از هر دری سخنی، واسه خالی نبودن عریضه و گفتن اینکه ما هم هستیم. اصلا نمی‌دونم چم شده. تازگی هرچی می‌نویسم حالم را به هم می‌زند. توی یک ماه گذشته کلی چیز نوشته‌ام. یعنی راستش حدود چهار پنج تا. دقیقش را بخواهید یکی و نصفی. آن هم همانطور که گفتم حالم را بد کرد و بی خیالش شدم. اما این جوری هم که نمی‌شود. به هرحال گاهی باید یک چیزی نوشت. نمی‌شود که اینجا را همینجوری بی صاحاب ول کرد. در و همساده چی می‌گویند؟ خب، این پست‌های درهم واسه اینجور موقع‌ها خوب است. راه گشا است. یک جورایی مختصر و مفید و بریده بریده است و انگار قبل از اینکه بخواهد حال آدم را به هم بزند سر و تهش هم می‌آید. خلاصه فعلا اوضاع ما این است. دیگر به بزرگی خودتان ببخشید و همین را از ما بپذیرید.

این جشنواره فجر هم به سلامتی تمام شد. اما من یکی که باید بگویم سال به سال دریغ از پارسال. دیگر تقریبا هیچ هیچ انگیزه‌ای ندارم برای دیدن فیلم در جشنواره. سینما هم دیگر نمی‌روم. سال 90 به گمانم یک یا دو بار بیشتر سینما نرفتم. سینما رفتن دل خوش می‌خواهد و فیلم خوب و این هر دو این روزها یافت می‌نشود. عوضش عقده داستان خواندن پیدا کرده‌ام. مثل سیگاری‌های قهار که سیگار را با سیگار روشن می‌کنند، من هم هنوز این کتاب را نبسته‌ام، آن یکی را دست می‌گیرم. اما راستش به کتاب خواندنم شک دارم. به اینکه آیا واقعا خود کتاب است که برایم لذت بخش است یا فقط می‌خواهم تند و تند کتابها را از لیست عریض و طویل و بی‌انتهای کتابهای خواندنی تیک بزنم. می‌ترسم این هم فقط یک فریب بیشتر نباشد و بعد چند وقت این هم برود پیش باقی چیزهایی که روزی دلمشغولی و عشقم بودند و الان فقط یک خاطره‌اند.

راستی امروز توانسته اید Email تان را چک کنید؟ آفرین!

تک آهنگ اخیر، سیاوش قمیشی را شنیدم. اسمش بود "تکرار" و تم موضوعی‌اش این بود که ای آدمک کوکی، خودت را تکرار نکن و یک رنگ تازه به زندگیت بزن (نقل مضمون). جالب اینکه به نظرم خود این آهنگ هم یک جورایی تکرار کارهای قبلی سیاوش بود و شنیدنش لطف تازه‌ای نداشت. آه. سیاوش قمیشی، عزیز من، استاد ملودی و دارنده آن صدای خش دار جادویی. با سماجت دارم با خودم کلنجار می‌روم که تو را نبرم توی لیست دلمشغولی‌های قدیمی و فراموش شده. اما آخر یک کاری بکن مرد. یک کار اساسی، وگرنه این جوونک، رضا یزدانی، دارد جایت را می‌گیرد ها. از ما گفتن.

راستی از نارنجی پوش مهرجویی چه خبر؟ من که ندیده‌ام. اما چیزهای ضد و نقیضی درباره اش شنیده و خوانده‌ام. بعضی ازش تعریف می‌کنند، نه خیلی البته. بیشتر از بازی بهداد. بعضی ها هم بد می‌گویند. باید دید. هرچند به نظر نمی‌آید این یک نقطه اوج دیگر باشد. مثل لیلا و درخت گلابی که همه، از منتقدهای سخت گیر تا مردم عادی، دیدند و پسندیدند. مهرجویی عزیز، استاد بزرگ من. درست است که یک تکه از دلم شش دانگ سندش به نامت است و جای تو توی دلم محفوظ است. اما تو هم یک فکری بکن. یک حرکتی. یک دانه از آن فیلمنامه‌های اقتباسی آس‌ات رو کن و دوباره با خودت ببرمان به فضا.

آخ راستی یک چیزی درباره آهنگ جدید قمیشی یادم رفت بگویم. اینکه موزیک ویدیو این آهنگ، کار آقای کوجی زادوری، چقدر مسخره و کلیشه‌ای است. آقای زادوری به گمانم شما مضمون ترانه تکرار را خوب نفهیده‌ای. آخر این چه ربطی به مواد مخدر و این حرفها داشت برادر. دوره این ویدیوها سر آمده. یک ذره ذوق و خلاقیت هم خوب چیزی است والا.

از دست خودم هم عصبانی‌ام. به نظرم بعضی کلمات را زیاد توی نوشتن بکار می‌برم. مثل کلمه "راستش" یا "هم" یا "دیگر". با اینکه موقع ویرایش سعی کردم کم‌شان کنم. اما هنوز اینجا و آنجای متن می‌شود پیداشان کرد.

خب دیگر غر چی را بزنیم؟ واسه امروز بسه؟ خب بسه!

چهارشنبه ۲۵ ژانویهٔ ۲۰۱۲

فیلم‌های خوب هم تاریخ مصرف دارند

می‌گویند فیلم‌های خوب تاریخ مصرف ندارند. در این نوشته به شما ثابت خواهم کرد که اینطور نیست. برای اثبات این مساله، از برهان خلفی استفاده می‌کنم که این روزها حی و حاضر پیش چشم همه ماست. همین فیلم جدایی نادر از سیمین را می‌گویم که به احتمال فراوان آن را دیده‌اید، اگر ندیده‌اید لابد یا خواجه حافظ شیرازی می‌باشید یا نمی‌باشید. به هرحال این یک فیلم کاملا تاریخ مصرف‌دار است. در عین حال که فیلم خوبی هم هست. این نظر شخص بنده نیست البته که بسیاری از منتقدان و تماشاگران چه در این ور آب و چه آن ور آب متفق القول بر این باوراند که جدایی نادر از سیمین فیلم خوبی است. وگرنه مشنگ نیستند که چپ و راست جایزه نثارش کنند. آخرینش همین گوی بلورین زیبا که بسیار باعث افتخار و سرفرازی ملت گردید و مشعوف‌مان نمود. کاندید اسکار هم که شد، آن هم در دو رشته. پس ناچاریم بپذیریم که جدایی نادر از سیمین فیلم خوبی است. اما همین فیلم خوب، چنان این روزها در سراشیبی سقوط آزاد افتاده و تاریخ مصرف ترکانده که در تاریخ بی‌سابقه بوده است. می‌پرسید چطور؟ عرض می‌کنم. اصلا اول شما به یک سوال بنده پاسخ دهید. به نظر شما این آقای نادرخان چند تا سکه مهر سیمین خانم کرده باشد خوب است؟ خب اگر این زوج از این مدل‌ها بوده باشند که تاریخ تولد عروس و چیزهای از این دست را مهریه قرار دهند که دست کم هزار تا روی شاخش است. حالا ما می‌گوییم سیمین خانم خیلی در بند مادیات نبوده و واسه جوانی‌های آقا نادر غش و ضعف می‌رفته و به چارصد پانصد تا رضایت داده باشد. خب با این اوضاع آشفته‌ی بازار و سکه‌ای که قیمتش روز به روز که نه، دقیقه به دقیقه بالا می‌رود، آخر کدام مرد ابلهی فکر جدایی به مخیله‌اش خطور می‌کند. حتی اگر فرض کنیم که آقا نادر و سیمین خانم از این زوج‌های تریپ روشنفکری و رمانتیک بوده باشند و مثلا گل و بوته مهر هم کرده باشند، الان که نرخ همه چیز غیر از جون آدمیزاد به دلار محاسبه می‌شود، هزینه همین هم خودش خداد تومان می‌شود. پس واضح و مبرهن است که جدایی نادر از سیمین اگر با شرایط سه چهار ماه پیش منطقی بوده، الان دیگر هیچ چیزش با واقعیت منطبق نیست و به قول معروف تاریخ مصرفش گذشته. حتی می‌گویند خود آقای فرهادی هم متوجه این قضیه شده و مدتی است که شبانه‌روز و بی‌وقفه دارد روی فیلمش کار می‌کند تا آن را با شرایط روز منطبق کند. و گرنه اعضای آکادمی اسکار هشدار داده‌اند که به دلیل تخیلی بودن، این فیلم را از بخش مسابقه خارج می‌کنند و خیلی اگر لطف کنند فقط در بخش جشنواره جشنواره‌ها و همراه با فیلم‌های تخیلی دیگر از جمله گودزیلا علیه گیدورا و جک و ساقه لوبیا به نمایش خواهند گذاشت. به همین دلیل آقای فرهادی این روزها حسابی درگیر کار است. حتی ایشان قرار است نام فیلم را هم از جدایی نادر از سیمین به "بازگشت نادر و سیمین سر خانه و زندگی خودشان" تغییر دهد. بنابر گزارشاتی که از منابع محرمانه به دست‌مان رسیده خلاصه داستان "بازگشت نادر و سیمین" چنین چیزی خواهد بود: نادر و سیمین در دادگاه نشسته‌اند و سیمین به قاضی می‌گوید آقای قاضی این نادر با من خارج نمی‌آید و نادر در جواب می‌گوید آقای قاضی من غلط بکنم روی حرف سیمین خانم حرف بزنم. من تعهد کتبی و محضری می‌دهم که هرکجا سیمین خانم بفرماید بنده در رکاب ایشان حاضر و آماده باشم. خارج که سهل است. شما فقط برق یکی از آن سکه‌های پشت قباله را نشان من بدهید تا ببینید چطور تا قله قاف تخته گاز می‌روم. اصلا خانم پاشو همین الان برویم خانه بار و بندیل را ببندیم و تا شب نشده راه بیافتیم. و بدین ترتیب سیمین و نادر با هم آشتی می‌کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می‌شود و می‌رود پی‌کارش.

سه‌شنبه ۱۷ ژانویهٔ ۲۰۱۲

برای شادی بچه، برای سرگرمی بچه

امروز در مترو پسر ده یازده ساله‌ای را دیدم که توی یک دست یک ساک کهنه و توی دست دیگرش مشتی خط کش کوچک رنگی با طرح حیوانات بود و همینطور که داشت طول واگن را طی می‌کرد و از میان مسافرها می‌گذشت با صدای بلند می‌گفت "شابلن بدهم، برای شادی بچه، برای سرگرمی بچه، بسته‌ای هزار، برای شادی بچه، برای سرگرمی بچه".