پنجشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

وزارت در سرزمین عجایب

ظاهرا برخی نماینده های مجلس گفته اند اگر سرعت اینترنت در ایران زیاد شود وزیر را استیضاح میکنند.
حال سوال اینجااست که اصولا وظیفه وزیر ارتباطات در سرزمین عجایب چیست؟
کسی میداند؟

یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

سطل آب یخ

این روزها همه اش استرس دارم که نکند یکی از این مشاهیر من را واسه چالش سطل آب یخ دعوت کند. آخه به چه زبونی بگم الان اصلا آمادگی اش را ندارم.

جمعه ۳ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

جنگ

به روز قدس و این خط  نشان کشیدن های کهنه کاری ندارم. اما تصاویر این روزهای غزه بسیار دلخراش و غم انگیز است. خواستم آرزو کنم که این جنگ زودتر تمام شود.اما امید احمقانه و بی فایده ای است. تاریخ نشان می دهد که آدمها هرگز آدم نمی شوند و این جنگها و کشت و کشتارها تمامی ندارد. تا بوده همین بوده که آدمها به بهانه های واهی، اختلافهای قومی، نژادی، مذهبی و دینی به جان هم بیافتند و یکدیگر را تکه پاره کنند. اصلا تنور دنیا از آتش این جنگ ها گرم است. جان آدمیزاد که قیمتی ندارد.

سه‌شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

دماوند

یکی از سرگرمی‌های من سرکار تماشای قله دماوند است. البته امکان این سرگرمی فقط روزهایی که هوا تمیز است مهیا می‌شود. که آن هم معمولا زیاد دست نمی‌دهد. تعداد روزهایی چنان تمیز که بشود از پشت پنجره میز کارم در خیابان میرداماد، دماوند را دید در طول سال حداکثر به تعداد انگشتان دو دست می‌رسد یا در بهترین حالت انگشتان دو پا را هم به آن اضافه کنید. اما دیگر بیش از این محال است. با این حال همین دیدن گاه و بیگاه این دیو سپید پای دربند خودش لطفی دارد. بعضی چیزها هست که هرقدر ببینید سیر نمی‌شوید. مثل پل ورسک که هربار از جاده فیروزکوه به سمت شمال می‌روید یا بالعکس، حتما باید نگاهی به آن بیاندازید و به همسفران هم نشانش دهید، حتی اگر پشت فرمان و مشغول رانندگی باشید، نیم نگاهی به بالا و چند لحظه تماشای ورسک از واجبات است. غیر از راه شمال جای دیگری نرفته‌ام و از زدن مثالهای بیشتر معذورم.
الان مدت زیادی است که دماوند به من رخ ننموده، شاید دو ماه. امروز که حوصله کارکردن نداشتم بدم نمی‌آمد که دماوند پیدا بود تا می‌شد مدتی بدون حرف و حدیث و حرکت بنشینم و تماشایش کنم. مخصوصا چون می‌دانم تا چند وقت دیگر فرصت تماشای این منظره را به کل از دست خواهم داد. قرار است محل شرکت جابجا شود و جای جدید هم از چهار سو محصور است بین آپارتمانهای قد و نیم قد. متاسفانه روسای بنده جهت انتخاب جای جدید فقط به اینکه چطور بیشترین تعداد آدم را در کمترین فضا جا بدهند توجه داشته‌اند و اینکه جای جدید منظره دماوند هم داشته باشد جزو پارامترهای انتخابشان نبوده است.

یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

ماه پرفیض

به نظرم کسی که تا به حال بیشترین بهره را از این ماه رمضان برده کسی نبوده جز صاحب کارخانه الویه نامی نو!

شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

روز قلم

سرکار تصادفی چشمم افتاد به تقویم روی میز و دیدم زیر تاریخ امروز 14 تیر نوشته روز قلم. اول خوشم آمد. اما بعد یادم افتاد مدتها است چیزی ننوشته ام. اصلا نمی دانم قلمم کجاست. پیدایش نمی کنم. در واقع کم کم دارد نوشتن از سرم می افتد.
این وضعیت قبلا مرا می ترساند، یا دچار حس بی خاصیتی و نوعی اندوه می کرد و به هم ام می ریخت. اما الان دیگر مثل گونی سیب زمینی بی حس شده ام. خیلی ساده فقط دیگر نمی نویسم، بدون اینکه به جایی بر بخورد. پس روز قلم قاعدتا به من یکی هیچ ربطی ندارد و مبارک آنهایی باشد که می نویسند.

شنبه ۷ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

اندرباب فوتبال ایران

پس از بازی درخشان ایران مقابل آرژانتین و شکست تلخ مقابل بوسنی، بعضی اینطور نتیجه گرفته اند که ایران همیشه مقابل تیم های قوی، قوی و مقابل تیم های ضعیف، ضعیف ظاهر می شود. اگر اینطور باشد پیشنهاد می کنم فدراسیون فوتبال ایران همیشه با فیفا تبانی کند و کاری کند که تیم ایران در همه مسابقات در گروه مرگ قرار گیرد. البته این خودش یک تناقض ایجاد می کند. چرا که همین که ایران عضو گروهی باشد، آن گروه دیگر گروه مرگ نخواهد بود. فوقش می شود اسم گروه را میگرن یا سنگ کلیه یا چنین چیزهایی گذاشت. اما مرگ، نه!

چهارشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۳ ه‍.ش.

دورویی

صدای نکره‌ی رضا یزدانی و جیغ ممتد گیتار برقی. این ها اصواتی هستند که سر کار از هدفونی که توی گوشم است شنیده می‌شوند. برای من که به آرام و ساکت و خجالتی بودن معروف‌ام شاید گوش دادن چنین موزیکی عجیب باشد. نمی‌دانم، شاید این نشانه خشم‌های فروخورده‌ای است که در همه عمر زیر این ظاهر آرام مدفون کرده‌ام (نه بابا؟). خلاصه اینکه من آدم دورویی بیش نیستم!

پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۲ ه‍.ش.

سفر به اعماق تجریش

سفر به اعماق زمین، اثر ژول ورن را حتما خوانده‌اید، یا دست کم در بچگی کارتونش را از تلویزیون دیده‌اید. راستش هربار از تجریش سوار مترو می‌شوم یاد این کتاب می‌افتم. در ارتفاع چند هزار پایی زیر زمین، هر لحظه منتظرم از دریچه‌ها و دیوارهای مترو، سر یک ماموت پیدا شود یا از تونل مترو بجای قطار یک تیرانوساروس عظیم الجثه بیرون بپرد.

یکشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۲ ه‍.ش.

اوردوز

1- کلید را توی قفل می‌چرخانم، با پا در را هل می‌دهم و وارد لابی می‌شوم. بعد در را ول می‌کنم که خودش پشت سرم با یک صدای تق بلند بسته شود. چند قدم می‌روم تا آسانسور. دکمه را می‌زنم و تا وقتی آسانسور از طبقه ی پنجم برسد به همکف، شروع می‌کنم به قدم زدن در لابی. نگهبان ساختمان پشت میز نگهبانی‌اش نیست، اما تلویزیون کوچک روی میز روشن است. تلویزیونی که صفحه اش چهار قسمت شده و هر قسمت تصویر بخشی از ساختمان را نشان می‌دهد. یکی بیرون درب ورودی، یکی درب پارکینگ، یکی محوطه پارکینگ و یکی هم لابی. هیچ جنبنده ای نیست جز یک نفر که توی لابی، پیش چشم دوربین مداربسته ای که بالای آسانسور نصب شده، دارد رژه می‌رود. یک نفر که لابد من هستم، اما از آن زاویه اصلا شبیه من نیست. درواقع پس کله اش به طاسی می‌زند و تقریبا سفید شده. کمی جابجا می‌شوم و دست و پای خودم را به این طرف و آن طرف تکان می‌دهم. مرد توی تلویزیون هم عین من به این طرف و آن طرف می‌رود. احتمالا مشکل نور لابی است که اینطور روی سرم منعکس شده است. اما چرا همه جا سیاه است و فقط همین یک تکه سفید می‌زند؟

وارد خانه که می‌شوم بلافاصله می‌روم جلوی آینه ی روشویی و یک آینه کوچک دیگر هم می‌گیرم پشت سرم. کمی موهای پس سرم را زیر و رو می‌کنم. به نظرم وضعیت چندان نا امیدکننده نیست. هنوز به اندازه کافی مو در آن محدوده هست. نمی‌دانم چرا دوربین مداربسته اینطور کچل نشانم می‌داد. لابد ربط به تکنولوژی ساختش دارد. حتما برای اینکه در نور مهتاب هم بتواند تصویر واضحی از دزدها ثبت کند.

2- چند هفته پیش رفته بودم سلمانی. نوبتم که شد، نشستم روی صندلی و بعد از خوش و بش‌های مرسوم و سوال آرایشگر که "مثل همیشه بزنم؟" و جواب "بله" من، آرایشگر، قیچی و شانه به دست مشغول کار شد. یکی دو دقیقه بیشتر نگذشته بود که پرسید "آقا تازگی استرس زیاد داشتی؟". پرسیدم "چطور؟". گفت "آخه از دفعه پیش تا حالا وسط سرتان خیلی خالی شده". خندیدم که "مثل کف بین ها، شما هم از روی کله آدم حال و روزش را می‌فهمید" و بعد زدم به لوس بازی که "مال سن و سال است" و از این حرفها.

اما طرف داشت راست می‌گفت. خودم می‌دانستم که تازگی ها استرس زیادی داشتم. فشار کار پرمسئولیت و استرس و مشغله‌های شخصی مدتی است از زندگی انداخته‌تم. دیگر نه خبری از کتاب هست، نه فیلم، نه ورزش و نه هیچ چیز دیگر.

3- آقای فیلیپ سیمور هافمن، هنرپیشه آمریکایی در 46 سالگی، مرد. در واقع در اثر استفاده بیش از حد مواد مخدر، اوردوز کرد. این خبر برایم از دو جنبه جالب و همذات پندارانه بود. اول اینکه فهمیدم فیلیپ سیمور هافمن با آن گیس و محاسن سفید که در همه فیلمهایش عین پیرمردها است و شک نداشتم که دست کم دوبرابر من سن داشته باشد، فقط 46 سالش بوده. خب راستش 46 سال برای من دیگر اصلا دور نیست.

نکته جالب دیگر اینکه بنده خدا اوردوز کرده. خب البته از این جهت دقیقا نمی‌تواند شبیه من باشد . چون من ابدا با دود و دم میانه ندارم. اما مگر آدم فقط با این چیزها اوردوز می‌کند. آیا ممکن نیست آدم در اثر کار زیاد اوردوز کند؟ ممکن نیست یک روز وسط حرص و جوش خوردن و دویدن‌های بیهوده برای به سرانجام رساندن پروژه و رهایی از خط و نشان‌های مشتری عصبانی و تهدیدهای رییس مربوطه، آدم استرس خونش بالا بزند و جان به جان آفرین تسلیم کند؟

باید حواسم به نشانه‌ها باشد. ریزش بی سر و صدای موها، پلک‌هایی که واسه خودشان بالا و پایین می‌پرند، اخم‌های نامحسوس وقتی که چهارچشمی به مانیتور خیره شده‌ام، جویدن لب و دندان تا حد خون و خونریزی. باید یک فکری بکنم. باید به یک چیزهایی بگویم ایست، قبل از آنکه یکی دیگر فرمان ایست بدهد.