Wednesday، January 25، 2012

فیلم‌های خوب هم تاریخ مصرف دارند

می‌گویند فیلم‌های خوب تاریخ مصرف ندارند. در این نوشته به شما ثابت خواهم کرد که اینطور نیست. برای اثبات این مساله، از برهان خلفی استفاده می‌کنم که این روزها حی و حاضر پیش چشم همه ماست. همین فیلم جدایی نادر از سیمین را می‌گویم که به احتمال فراوان آن را دیده‌اید، اگر ندیده‌اید لابد یا خواجه حافظ شیرازی می‌باشید یا نمی‌باشید. به هرحال این یک فیلم کاملا تاریخ مصرف‌دار است. در عین حال که فیلم خوبی هم هست. این نظر شخص بنده نیست البته که بسیاری از منتقدان و تماشاگران چه در این ور آب و چه آن ور آب متفق القول بر این باوراند که جدایی نادر از سیمین فیلم خوبی است. وگرنه مشنگ نیستند که چپ و راست جایزه نثارش کنند. آخرینش همین گوی بلورین زیبا که بسیار باعث افتخار و سرفرازی ملت گردید و مشعوف‌مان نمود. کاندید اسکار هم که شد، آن هم در دو رشته. پس ناچاریم بپذیریم که جدایی نادر از سیمین فیلم خوبی است. اما همین فیلم خوب، چنان این روزها در سراشیبی سقوط آزاد افتاده و تاریخ مصرف ترکانده که در تاریخ بی‌سابقه بوده است. می‌پرسید چطور؟ عرض می‌کنم. اصلا اول شما به یک سوال بنده پاسخ دهید. به نظر شما این آقای نادرخان چند تا سکه مهر سیمین خانم کرده باشد خوب است؟ خب اگر این زوج از این مدل‌ها بوده باشند که تاریخ تولد عروس و چیزهای از این دست را مهریه قرار دهند که دست کم هزار تا روی شاخش است. حالا ما می‌گوییم سیمین خانم خیلی در بند مادیات نبوده و واسه جوانی‌های آقا نادر غش و ضعف می‌رفته و به چارصد پانصد تا رضایت داده باشد. خب با این اوضاع آشفته‌ی بازار و سکه‌ای که قیمتش روز به روز که نه، دقیقه به دقیقه بالا می‌رود، آخر کدام مرد ابلهی فکر جدایی به مخیله‌اش خطور می‌کند. حتی اگر فرض کنیم که آقا نادر و سیمین خانم از این زوج‌های تریپ روشنفکری و رمانتیک بوده باشند و مثلا گل و بوته مهر هم کرده باشند، الان که نرخ همه چیز غیر از جون آدمیزاد به دلار محاسبه می‌شود، هزینه همین هم خودش خداد تومان می‌شود. پس واضح و مبرهن است که جدایی نادر از سیمین اگر با شرایط سه چهار ماه پیش منطقی بوده، الان دیگر هیچ چیزش با واقعیت منطبق نیست و به قول معروف تاریخ مصرفش گذشته. حتی می‌گویند خود آقای فرهادی هم متوجه این قضیه شده و مدتی است که شبانه‌روز و بی‌وقفه دارد روی فیلمش کار می‌کند تا آن را با شرایط روز منطبق کند. و گرنه اعضای آکادمی اسکار هشدار داده‌اند که به دلیل تخیلی بودن، این فیلم را از بخش مسابقه خارج می‌کنند و خیلی اگر لطف کنند فقط در بخش جشنواره جشنواره‌ها و همراه با فیلم‌های تخیلی دیگر از جمله گودزیلا علیه گیدورا و جک و ساقه لوبیا به نمایش خواهند گذاشت. به همین دلیل آقای فرهادی این روزها حسابی درگیر کار است. حتی ایشان قرار است نام فیلم را هم از جدایی نادر از سیمین به "بازگشت نادر و سیمین سر خانه و زندگی خودشان" تغییر دهد. بنابر گزارشاتی که از منابع محرمانه به دست‌مان رسیده خلاصه داستان "بازگشت نادر و سیمین" چنین چیزی خواهد بود: نادر و سیمین در دادگاه نشسته‌اند و سیمین به قاضی می‌گوید آقای قاضی این نادر با من خارج نمی‌آید و نادر در جواب می‌گوید آقای قاضی من غلط بکنم روی حرف سیمین خانم حرف بزنم. من تعهد کتبی و محضری می‌دهم که هرکجا سیمین خانم بفرماید بنده در رکاب ایشان حاضر و آماده باشم. خارج که سهل است. شما فقط برق یکی از آن سکه‌های پشت قباله را نشان من بدهید تا ببینید چطور تا قله قاف تخته گاز می‌روم. اصلا خانم پاشو همین الان برویم خانه بار و بندیل را ببندیم و تا شب نشده راه بیافتیم. و بدین ترتیب سیمین و نادر با هم آشتی می‌کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می‌شود و می‌رود پی‌کارش.

Tuesday، January 17، 2012

برای شادی بچه، برای سرگرمی بچه

امروز در مترو پسر ده یازده ساله‌ای را دیدم که توی یک دست یک ساک کهنه و توی دست دیگرش مشتی خط کش کوچک رنگی با طرح حیوانات بود و همینطور که داشت طول واگن را طی می‌کرد و از میان مسافرها می‌گذشت با صدای بلند می‌گفت "شابلن بدهم، برای شادی بچه، برای سرگرمی بچه، بسته‌ای هزار، برای شادی بچه، برای سرگرمی بچه".

آقای فرهادی، مواظب خودتان باشید

آقای اصغر فرهادی عزیز، دم شما گرم. بینهایت سپاسگزارم از اینکه باعث شدید نام ایران جایی و جوری برده شود که مایه سرافرازی است. گلدن گلوب حلال‌تان. به امید اسکار که دیگر حسابی به دستان‌تان نزدیک شده و چشمک می‌زند. الحق که نماینده‌ای شایسته برای کشورمان هستید. ممنون که خوش لباس می‌پوشید و جلوی این خارجی‌های ندید بدید، تر و تمیز می‌گردید. بگذارید برای یک بار هم که شده ببینند ما واقعا چه شکلی هستیم. به امید موفقیت بعدی شما در مراسم اسکار. راستی یک خواهش دارم. قبل از آمدن به ایران، البته اگر گذرتان این طرفها افتاد، حتما کمی اسپند دود کنید و دور سر بگردانید. در کوچه پس کوچه‌های هالیوود هم بگردید ببینید آیا مغازه‌ای، دکه‌ای یا زیرپله‌ای پیدا می‌شود که چشم زخم بفروشد. اگر نیست، بفرمائید خودم از بازار تجریش چند عدد درشتش را می‌خرم و به آدرس شما پست می‌کنم. مبادا فراموش کنید. حتما قبل از آمدن به ایران خود را با انواع و اقسام ادوات ضد چشم، مجهز نمایید. بخصوص آن گوی زرین را خوب با ریسه‌های باباقوری بپوشانید. مبادا هنگامی که می‌خواهید از هواپیما پیاده شوید، هدف چشم‌های دوربُرد و میان بُرد قرار گیرید و خدای نکرده پایتان بلغزد و گوی زرین از دستتان ول شده، صد تکه گردد. خودتان که بهتر می‌دانید. اینجا همه با هم دشمن‌اند و کسی چشم ندارد موفقیت کسی راببیند. ممکن است خیلی‌ها لج‌شان گرفته باشد از اینکه شما کنار آنجلینا جولی ایستاده‌اید و با برد پیت گپ زده‌اید. برای کسانی که نهایت افتخارشان این است که از فلان هنرپیشه طنزهای شبانه روی یک تکه دستمال کاغذی امضایی گرفته‌اند، شاید سنگین باشد که شما در جمعی نشسته‌اید که اسپیلبرگ و اسکورسیزی در آن حاضر بوده‌اند. درضمن مواظب آنها هم باشید که هر کس را که کمی برای مملکت وجهه می‌خرد، به دشمن وصل می‌کنند و همه اعتبار طرف را به حساب توطئه استکبار جهانی می‌نویسند. خلاصه اینکه نه گول چهره های خندان و "مبارک باد" گو را بخورید و نه بی‌خیال ابروهای درهم و چشمهای غضبناک بعضی‌ها شوید. قبل از اینکه دیر شود چشم رخم را جدی بگیرید آقای فرهادی. چشم رخم را جدی بگیرید.

Wednesday، December 28، 2011

درهم و برهم

این یک پست درهم و برهم است. راستش حوصله نداشتم برای هر موضوع یک پست جدا بنویسم. این است که همه را با هم قاطی کرده‌ام. نتیجه‌اش شده است این. کار را که به وقتش انجام ندهی همین می‌شود دیگر. عوضش وقت خواننده کمتر گرفته می‌شود. وقت خودم هم ایضاً.

ازکجا شروع کنم؟ فیلم ، کتاب، موسیقی... کم و بیش از همه‌شان دور افتاده‌ام و فقط برای خالی نبودن عریضه به هریک نوکی می‌زنم. شبانه روز را دو سه روز پیش دی‌وی‌دی‌اش را گرفتم و توی خانه دیدم. حالم بد شد. نمی‌دانم کِی این کارگردان‌های محترم ایرانی می‌خواهند دست بردارند از پیچاندن موضوع و ریختن یک دوجین شخصیت نصفه و نیمه و بی‌ربط توی فیلم. چرا نمی‌شود راحت و سرراست فقط داستان‌تان را بگویید؟ این همه می‌پیچانید که چه بشود؟ فیلم خارجی درست و حسابی هم خیلی وقت است ندیده‌ام. از وقتی برادرها ریختند و فیلمی محل را بستند، مانده‌ام بی‌فیلم و یک جورایی خمار. دیگر رسیده‌ام به فیلمهای ته کاسه. کاسه آجیل دیده‌اید ته‌اش چه جوری است. پر از آشغال و پوست تخمه و خاک آجیل.

تئاتر هم که یک جورایی عرصه طبع آزمایی سینمایی‌ها شده. آخرین بار گمانم دو سه ماه پیش بود که نمایش خرده خانم را دیدم که کارگردانش کیومرث پوراحمد و بازیگرش گلاب آدینه بود. به جرأت می‌گویم که یکی از بدترین تئاترهایی بود که درعمرم دیده بودم. باورش شاید سخت باشد. ترکیب پور احمد و آدینه تا این حد غیرقابل دیدن باشد. ولی این طور بود. خلاصه چندان انگیزه‌ای برای تئاتر هم ندارم.

اما موسیقی، توی این کسادی بازار موسیقی داخل و خارج که اغلب آدمهای اسم و رسم دار افتاده‌اند در سراشیبی سقوط، فعلا خوراکم فقط رضا یزدانی است. آلبوم جدیدش، ساعت فراموشی، را مثل آلبوم قبلی‌اش دوست دارم و زیاد گوش می‌کنم. خدا عمرش دهد. خدا زیادش کند. فقط همین است که حالم را جا می‌آورد. وقت اندکی که برای شنیدن دارم این روزها دربست در اختیار رضا یزدانی است.

چند تایی هم در یکی دو ماه اخیر کتاب خوانده‌ام. برادران کارامازف و شبهای روشن و قمارباز داستایفسکی، دوبلینی‌های جویس، پاریس جشن بیکران همینگوی، توپ مرواری هدایت. ماهی یک عدد هم مجله داستان می‌خوانم که بدک نیست. مجله فیلم و دنیای تصویر را هم تعطیل کرده‌ام. بیشتر به دلیل اینکه دیگر جایی برای نگه داشتن‌شان نداشتم.

خلاصه این هم روزگار ما است. دل مان خوش است که مشغولیم. غافل از اینکه اندرخم یک کوچه‌ایم. البته چندان غافل غافل هم نیستیم. خودمان خوب می‌دانیم. به هرحال چه می‌شود کرد؟ همین است که هست، آش کشک خاله!

Saturday، December 10، 2011

هفده آذر، زادروز داریوش مهرجویی

استاد عزیز، مهرجویی بزرگ! نه که فکر کنی یادم رفته بود که هفده آذر تولد تو بوده. نه! محال است این روز یادم برود. هفده آذر، تولد تویی که نگین سینمای ایرانی، همانقدر در خاطرم نشسته که تولد خودم که کمترین از این هفت میلیارد آدم روی زمین‌ام. تازه اگر هم برفرض محال یادم می‌رفت آنقدر این روزها از تو و گنجینه آثارت و نارنجی پوشیدن‌هایت گفته و می‌گویند که آدم نمی‌شود فراموش کند. اما اینکه چرا این بار استثنائا همان روز هفدهم چیزی ننوشتم را بگذار به حساب تنبلی و اینکه این روزها کلا همه کارها برایم سخت‌تر شده است. حتی کارهایی که برای یک آدم زنده جزو بدیهیات است. مثل نفس کشیدن، خوردن، خوابیدن، حرف زدن، خندیدن. عقربه‌ها تخته گاز در کار جلو زدن از هم هستند و من ایستاده روی آنها، از این چرخش باطل سرم به دوران افتاده و گیج و ویج می‌زنم. دیگر نمی‌دانم کی هستم و چه کاره‌ام. فقط نگاه می‌کنم. با حفره‌هایی خالی به جای چشم و دست و پایی که فرمان نمی‌برند و سَری که فرمانی برای دادن ندارد. مثل آدم‌های تا خرخره خورده و مست. مَنگ و بلاتکلیف. ببخش استاد، می‌دانم که این حرفها را دوست نداری. خواستم دلیل بیاورم برای تنبلی‌هایم. هرچند که تو همیشه در حرفها و کارهایت و اصلا با منش و رفتارت، با هرچه سستی و تنبلی است جنگیده‌ای. تو مرد عملی، مرد از پا ننشستن و همیشه دست به کار بودن. این چیزی است که از تو آموخته‌ام، باید بیاموزم. دست در کار و دل با یار، این را خودت گفتی و بیش از همه هم خودت به آن پابند بوده‌ای و همین است که تو را بر صدر نشانده. مهرجویی عزیز، بدجوری منتظرم، شاید نارنجی پوش‌ات کمی حال مرا بهتر کند. راستی از آسمان محبوب چه خبر؟ خیلی وقت است که درست و حسابی ما را به آن بالابالاها نبرده‌ای. این روزها که گرفتگی غروب توی چشمهای همه افتاده، مگر خودت باز به دادمان برسی و از سکوت درخت گلابی لبریزمان کنی. وقتش است که دوباره بسازی‌مان. نشئه‌مان کنی. که بتوانیم بمانیم و سرپا بایستیم. استاد مهرجویی، منتظریم.

Friday، November 11، 2011

قصه‌ی پت و مت

یک روز پت و مت با همدیگر دعوا کردند. پت داد زد "هرچی می‌کشم از دست تو است، ای بی‌عرضه‌ی دست و پا چلفتی. تو با این خرابکاری‌هات زندگی من را سیاه کردی. دیگر خسته شدم، می‌فهمی؟ برو و راحتم بگذار". مت هیچی نگفت، فقط یک قطره اشک از گوشه چشمش لغزید روی گونه‌اش. دستش را کرد توی جیب‌اش و یک دستمال گل‌دار درآورد تا باهاش چشمهای خیسش را پاک کند. بعد دستمال را تا کرد و آن را از دو طرف، روی دماغ گنده‌اش پهن کرد. خواست اینطوری یک شیرین کاری کرده باشد و دل پت را بدست آورد. همین وقت زیر چشمی نگاهی به پت انداخت. اما پت اخم کرد و رویش را برگرداند. مت دستمال را از روی دماغش برداشت و گذاشت توی جیبش. رفت توی اتاق، از زیر تخت خواب چمدان کهنه‌اش را برداشت و سلانه سلانه به راه افتاد و از خانه خارج شد و در را هم یواش و بی‌صدا پشت سرش بست. پت از پنجره دید که مت از پله‌ها پایین رفت، از مزرعه خارج شد و آنقدر رفت تا یک نقطه شد و ناپدید شد.

مت که تجربه زیادی در کار با وسایل خانه داشت، خیلی زود توانست توی یک شهر دیگر مردم را متوجه توانایی‌هاش بکند. واسه همین به پیشنهاد شهردار، کنار میدان اصلی شهر یک مغازه تاسیساتی کوچولو باز کرد. زود کارش رونق گرفت. مردم شهر هرکاری داشتند می‌آمدند سراغ مت. هنوز یکی دو ماه نگذشته بود که سرش آنقدر شلوغ شد که مجبور شد چند تا شاگرد استخدام کند. یواش یواش با پولی که در می‌آورد توانست یک خانه بزرگ بخرد با یک ماشین آخرین مدل. بعد رفت به خواستگاری دختر شهردار و یک هفته بعد عروسی مجللی گرفت و همه مردم شهر را دعوت کرد.

پت هم بعد از رفتن مت، خانه را تبدیل کرد به دفتر کار و بعنوان نقاش ساختمان مشغول به کار شد. از طرح‌های عجیب و غریبی که روی دیوارها می‌کشید مردم اول تعجب کردند، اما کم کم از سبک خاص و درهم برهم نقاشی‌های پت خوش‌شان آمد و بعد از مدتی همه برای اینکه پت دیوار خانه‌های‌شان را نقاشی کند سر و دست می‌شکستند. به همین دلیل پت مجبور شد یک منشی استخدام کند تا جواب مشتری‌ها را بدهد و برای‌شان وقت تعیین کند. هرکس برای اینکه خانه‌اش نقاشی شود باید چند سال توی نوبت می‌ماند. کم کم موجودی حساب بانکی پت بیشتر و بیشتر شد. یک خانه هزار متری خرید با یک باغ و استخر و یک آتلیه که توی اوقات فراغتش آنجا تابلوهای نقاشی می‌کشید. کمی بعد با منشی‌اش ازدواج کرد و بعد از نه ماه صاحب یک پسر و دختر دوقلو شد.

تا اینکه پادشاه شهری دور که آوازه پت و مت را شنیده بود، برای کارهای نقاشی و تاسیسات قصر تازه‌اش پی آنها فرستاد و کلی خدم و حشم و پیشکش هم روانه کرد. پت و مت حسابی خوشحال شدند و هر کاری دستشان بود گذاشتند زمین و راهی قصر پادشاه شدند. اینطور بود که جلوی در قصر پس از سالها چشم‌شان به چشم هم افتاد. اول کمی جا خوردند و خواستند از پادشاه بخواهند که کس دیگری را به جای آنها استخدام کند. اما توی رودربایستی پادشاه نتوانستند از زیر کار شانه خالی کنند و ناچار مشغول به کار شدند. پت با قلم مو و رنگ به سراغ دیوارها رفت و مت آچار به دست به جان پیچ‌ها و مهره‌ها افتاد.

پت و مت موقع کار توی قصر لام تا کام با هم حرف نمی‌زدند. صبح‌ها که می‌آمدند سر کار حتی به هم سلام هم نمی‌کردند. پشت‌شان را می‌کردند به هم تا چشم تو چشم نشوند. هرکس سعی می‌کرد سرش به کار خودش باشد. اما اوضاع خوب پیش نمی‌رفت. انگار یک اتفاقی افتاده بود. دیگر مت نمی‌توانست پیچ‌ها را مثل سابق ببندد. وقتی پیچی را می‌بست، ده تا پیچ دیگر شل می‌شدند یا لوله‌ها از جا در می‌رفتند. پت هم دیگر نمی‌توانست مثل قبل نقاشی کند. رنگها همه‌اش شره می‌کردند و پخش می‌شدند. یک بار هم که پادشاه و همسرش آمده بودند تا پیشرفت کار را ببینند، تعادل پت به هم خورد و سطل رنگ از بالای نردبان افتاد روی سر ملکه و سر و صورت و لباسش را رنگی کرد. مت هم همان موقع چکش از دستش ول شد و خورد توی سر پادشاه. خلاصه پت و مت همینجوری کم کم زدند قصر پادشاه را درب و داغان کردند. پادشاه که حسابی از دستشان کلافه شده بود بالاخره یک روز طاقتش طاق شد و دستور داد پت و مت را از قصر بیرون انداختند.

پت و مت، بیرون قصر، برای اولین بار توی این مدت رو کردند به هم و لبخند زدند. بعد دست‌ها را دور گردن یکدیگر حلقه کردند و شانه به شانه هم راه افتادند به طرف خانه قدیمی خودشان. چندی بعد زن و بچه‌هایشان که دیدند خبری از پت و مت نشده نگران آنها شدند. با قصر پادشاه تماس گرفتند و ماجرا را از آنها شنیدند. بعد پرس و جو کردند و فهمیدند که پت و مت به خانه خودشان برگشته‌اند. پس پیکی نزد پت و مت فرستادند و به آنها پیغام دادند که سر خانه و زندگی و پیش زن و بچه‌شان برگردند. اما پت و مت دیگر حاضر نبودند از هم جدا شوند. زنها کمی دیگر منتظر شدند. وقتی دیدند خبری از پت و مت نمی‌شود، غیابی طلاق گرفتند و با خانه و پول و پله‌ای که برایشان مانده بود زندگی راحت و آسوده‌ای را در پیش گرفتند و دیگر هیچوقت یادی از پت و مت نکردند.

مدت‌ها است که دیگر کسی کاری با پت و مت ندارد و سراغی ازشان نمی‌گیرد. اما رهگذران می‌گویند که هربار که از نزدیک خانه آنها می‌گذرند، یک صدای بوم، مثل صدای انفجار، می‌شنوند و بعدش هم یک صدای قهقهه و خنده کش‌دار. خنده‌ای که حتی تا آن طرف تپه و بعد از پیچ آخر جاده هم می‌شود صدایش را شنید.


پ.ن. مثل بقیه نوشته‌های این وبلاگ،این داستان را هم بدون دادن لینک کامل، کپی یا نقل نکنید.ممنون.

Monday، October 24، 2011

هیولای درون

سرهنگ فلان و سلطان بهمان هیچ کاره‌اند. داستان، داستان بالا و پایین آدمها است. مرگ قزافی، خوب این حقیقت تلخ را نشان‌مان داد که ما همگی فقط آب ندیده‌ایم، وگرنه از صد دیکتاتور، درنده‌تریم.

Friday، October 21، 2011

پیرمرد آلوچه فروش

کلاس اول دبستان که بودم با سرویس می‌رفتم مدرسه. آن زمان خانه‌مان در محله یوسف آباد بود. ظهرها موقع برگشت به خانه، سرویس جایی توقف می‌کرد تا یکی از بچه‌ها را پیاده کند. درست همان جا کوچه‌ای بود که سرش پیرمردی بساط داشت. پیرمرده لب پله‌ی خانه‌ای می‌نشست و هله هوله می‌فروخت. تا سرویس آنجا توقف می‌کرد یک دفعه همه بچه‌ها از ماشین می‌پریدند پایین و به طرف بساط پیرمرد هجوم می‌بردند. پیرمرد ذوق می‌کرد. با توپ و تشر آقانوری، راننده سرویس‌مان، بچه‌ها زود خرید می‌کردند و در حالی که هرکدام چند تا آلوچه و لواشک توی مشت گرفته بودند بر می‌گشتند به ماشین. من جز یکی دو بار از پیرمرد خرید نکردم. اغلب فقط از پشت شیشه تماشا می‌کردم. بچه مثبت بودم دیگر. چه می‌شد کرد؟
چند وقت پیش (منظورم پنج شش سال است البته، پنج شش سال نسبت به بیست و خرده‌ای سال که از آن زمان گذشته چند وقت حساب می شود. نیست؟!) که از آنجا رد شدم دیدم پیرمرده هنوز همانجا بساط دارد. با همان سر و وضع و قیافه. هیچ فرقی نکرده بود. تو بگو یک تار مویش سپیدتر از آنچه بود نشده بود. هنوز لب همان پله می‌نشست و همان چیزها را می‌فروخت که بیست سال پیش. انگار این پیرمرد و بساطش مشمول گذر زمان نشده بودند. این بار برعکس دفعات پیش پیاده بودم. همانطور که می‌گذشتم زل زدم به او و او هم نگاهم کرد. نگاهش حالتی نداشت. معلوم بود به چیزی فکر نمی‌کند و فقط به نگاه من پاسخ می‌دهد و چه بسا از اینکه اینطور به او زل زده بودم تعجب کرده است.
الان مدتها است (این بار پنج شش سال را مدتها حساب کرده‌ام) که گذرم نه تنها به آن کوچه که به آن محله که بچگی‌هایم در آن گذشت، نیافتاده است. راستش همین الان که دارم می‌نویسم دلم برای آنجا تنگ شده و به سرم زده یک روز، خیلی زود بروم آنجا و گشتی بزنم. هنوز چهره‌های آشنا، آنجا زیاد است. مغازه‌دارها و فروشنده‌هایی که سالها است همانجا مشغول به کار اند و اگر آنها مرا نشناسند، من می‌شناسم‌شان. شاید بساط پیرمرد هم هنوز آنجا پهن باشد. هیچ بعید نیست. گذر زمان به آن یک وجب جا دست نمی‌زند، تا هروقت یکی از ما بچه‌های سرویس آقانوری، دلش تنگ شد بتواند سری به آنجا بزند و دوباره حال و هوای بچگی‌ها بیاید سراغش.

Tuesday، October 11، 2011

محصول با کیفیت

خوش به حال تولید کنندگان نان و بیسکویت سبوس دار که هرچه بیشتر آت و آشغال بریزند توی محصول‌شان، ملت می‌گذارند به حساب کیفیت بالاتر!

Monday، September 26، 2011

تحویل

کجا بودیم؟ آهان، داشتم می‌گفتم که دیروز قسط آخر خانه را دادم. دیگر لازم نیست نگرانش باشی. فقط کارهای انتقالش کمی دوندگی دارد. زحمت این یکی با خودت. مدارکش همه توی آن صندوقچه گوشه اتاق است. راستی چیزهای دیگری هم در آن صندوقچه هست. همه آنچه که در این سالها نوشته‌ام. نگاهی بهشان بینداز. به ترتیب برایت مرتب‌شان کرده‌ام. دیگر خجالت نمی‌کشم که بخوانی‌شان. یک کاغذ هم آنجا هست که همه پسوردهایم را تویش نوشته‌ام. گوگل و یاهو و فیس‌بوک و بقیه. همه‌اش هست. گفتم شاید یک وقت لازمت بشود. دی‌وی‌دی ها را بریزشان دور. دیگر به درد نمی‌خورند. خیلی وقت است که به درد نمی‌خورند. اما من دلم نمی‌آمد بگذارمشان دم در. و اما کتابها، می‌دانم که هوای کتابها را خواهی داشت. آن قفسه بالایی، مال کتابهای نخوانده است. هرکتاب خوبی که چاپ شد را بخر و بگذارش همان جا. جای دیگر نگذار. فقط آنجا، توی همان قفسه بالایی. هیچوقت نباید بگذاری آنجا خالی از کتاب شود. گوش می‌دهی؟ همیشه باید توی آن قفسه کتاب باشد. اما نگذار زیاد پُر بشود. آنقدر که مجبور باشی نخوانده‌ها را جای دیگر بگذاری. وقتی دیدی دارند پر می‌شوند یک مدت از خرید کتاب دست نگه دار و چندتایی شان را زود بخوان تا جا باز بشود. اما هیچوقت جای دیگر نگذارشان. کتابهای نخوانده، فقط توی همان یک قفسه. می‌دانی که منظورم چی است؟ دیگر اینکه مواظب خودت باش. اگر کاری داشتی... (مَرد دیگر چیزی نگفت، لحظه‌ای بی‌حرکت ایستاد، بعد لبخندی زد و در را پشت سر بست و رفت).