دوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

دلتنگی

الان که دارم اینها را مینویسم تقریبا خوابم. نه صد در صد، اما سطح هوشیاریم زیر بیست درصد است. نمی دانم یک دفعه چه ویری افتاده به جانم که دلم می خواهد هرطور شده، شبانه یک چیزی‌ پست کنم. این است که با چشمهای نیمه باز و‌ تن و بدن خسته و داغان و حال نزار‌ سرماخورده و گلودرد و فین فین، نشسته ام به اراجیف نوشتن. یک کاره! دروغ چرا دلم تنگ شده برای نوشتن. خب چه‌کار کنم؟

پنجشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

وزارت در سرزمین عجایب

ظاهرا برخی نماینده های مجلس گفته اند اگر سرعت اینترنت در ایران زیاد شود وزیر را استیضاح میکنند.
حال سوال اینجااست که اصولا وظیفه وزیر ارتباطات در سرزمین عجایب چیست؟
کسی میداند؟

یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

سطل آب یخ

این روزها همه اش استرس دارم که نکند یکی از این مشاهیر من را واسه چالش سطل آب یخ دعوت کند. آخه به چه زبونی بگم الان اصلا آمادگی اش را ندارم.

جمعه ۳ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

جنگ

به روز قدس و این خط  نشان کشیدن های کهنه کاری ندارم. اما تصاویر این روزهای غزه بسیار دلخراش و غم انگیز است. خواستم آرزو کنم که این جنگ زودتر تمام شود.اما امید احمقانه و بی فایده ای است. تاریخ نشان می دهد که آدمها هرگز آدم نمی شوند و این جنگها و کشت و کشتارها تمامی ندارد. تا بوده همین بوده که آدمها به بهانه های واهی، اختلافهای قومی، نژادی، مذهبی و دینی به جان هم بیافتند و یکدیگر را تکه پاره کنند. اصلا تنور دنیا از آتش این جنگ ها گرم است. جان آدمیزاد که قیمتی ندارد.

سه‌شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

دماوند

یکی از سرگرمی‌های من سرکار تماشای قله دماوند است. البته امکان این سرگرمی فقط روزهایی که هوا تمیز است مهیا می‌شود. که آن هم معمولا زیاد دست نمی‌دهد. تعداد روزهایی چنان تمیز که بشود از پشت پنجره میز کارم در خیابان میرداماد، دماوند را دید در طول سال حداکثر به تعداد انگشتان دو دست می‌رسد یا در بهترین حالت انگشتان دو پا را هم به آن اضافه کنید. اما دیگر بیش از این محال است. با این حال همین دیدن گاه و بیگاه این دیو سپید پای دربند خودش لطفی دارد. بعضی چیزها هست که هرقدر ببینید سیر نمی‌شوید. مثل پل ورسک که هربار از جاده فیروزکوه به سمت شمال می‌روید یا بالعکس، حتما باید نگاهی به آن بیاندازید و به همسفران هم نشانش دهید، حتی اگر پشت فرمان و مشغول رانندگی باشید، نیم نگاهی به بالا و چند لحظه تماشای ورسک از واجبات است. غیر از راه شمال جای دیگری نرفته‌ام و از زدن مثالهای بیشتر معذورم.
الان مدت زیادی است که دماوند به من رخ ننموده، شاید دو ماه. امروز که حوصله کارکردن نداشتم بدم نمی‌آمد که دماوند پیدا بود تا می‌شد مدتی بدون حرف و حدیث و حرکت بنشینم و تماشایش کنم. مخصوصا چون می‌دانم تا چند وقت دیگر فرصت تماشای این منظره را به کل از دست خواهم داد. قرار است محل شرکت جابجا شود و جای جدید هم از چهار سو محصور است بین آپارتمانهای قد و نیم قد. متاسفانه روسای بنده جهت انتخاب جای جدید فقط به اینکه چطور بیشترین تعداد آدم را در کمترین فضا جا بدهند توجه داشته‌اند و اینکه جای جدید منظره دماوند هم داشته باشد جزو پارامترهای انتخابشان نبوده است.

یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

ماه پرفیض

به نظرم کسی که تا به حال بیشترین بهره را از این ماه رمضان برده کسی نبوده جز صاحب کارخانه الویه نامی نو!

شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

روز قلم

سرکار تصادفی چشمم افتاد به تقویم روی میز و دیدم زیر تاریخ امروز 14 تیر نوشته روز قلم. اول خوشم آمد. اما بعد یادم افتاد مدتها است چیزی ننوشته ام. اصلا نمی دانم قلمم کجاست. پیدایش نمی کنم. در واقع کم کم دارد نوشتن از سرم می افتد.
این وضعیت قبلا مرا می ترساند، یا دچار حس بی خاصیتی و نوعی اندوه می کرد و به هم ام می ریخت. اما الان دیگر مثل گونی سیب زمینی بی حس شده ام. خیلی ساده فقط دیگر نمی نویسم، بدون اینکه به جایی بر بخورد. پس روز قلم قاعدتا به من یکی هیچ ربطی ندارد و مبارک آنهایی باشد که می نویسند.

شنبه ۷ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

اندرباب فوتبال ایران

پس از بازی درخشان ایران مقابل آرژانتین و شکست تلخ مقابل بوسنی، بعضی اینطور نتیجه گرفته اند که ایران همیشه مقابل تیم های قوی، قوی و مقابل تیم های ضعیف، ضعیف ظاهر می شود. اگر اینطور باشد پیشنهاد می کنم فدراسیون فوتبال ایران همیشه با فیفا تبانی کند و کاری کند که تیم ایران در همه مسابقات در گروه مرگ قرار گیرد. البته این خودش یک تناقض ایجاد می کند. چرا که همین که ایران عضو گروهی باشد، آن گروه دیگر گروه مرگ نخواهد بود. فوقش می شود اسم گروه را میگرن یا سنگ کلیه یا چنین چیزهایی گذاشت. اما مرگ، نه!

چهارشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۳ ه‍.ش.

دورویی

صدای نکره‌ی رضا یزدانی و جیغ ممتد گیتار برقی. این ها اصواتی هستند که سر کار از هدفونی که توی گوشم است شنیده می‌شوند. برای من که به آرام و ساکت و خجالتی بودن معروف‌ام شاید گوش دادن چنین موزیکی عجیب باشد. نمی‌دانم، شاید این نشانه خشم‌های فروخورده‌ای است که در همه عمر زیر این ظاهر آرام مدفون کرده‌ام (نه بابا؟). خلاصه اینکه من آدم دورویی بیش نیستم!

پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۲ ه‍.ش.

سفر به اعماق تجریش

سفر به اعماق زمین، اثر ژول ورن را حتما خوانده‌اید، یا دست کم در بچگی کارتونش را از تلویزیون دیده‌اید. راستش هربار از تجریش سوار مترو می‌شوم یاد این کتاب می‌افتم. در ارتفاع چند هزار پایی زیر زمین، هر لحظه منتظرم از دریچه‌ها و دیوارهای مترو، سر یک ماموت پیدا شود یا از تونل مترو بجای قطار یک تیرانوساروس عظیم الجثه بیرون بپرد.