پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۲ ه‍.ش.

سفر به اعماق تجریش

سفر به اعماق زمین، اثر ژول ورن را حتما خوانده‌اید، یا دست کم در بچگی کارتونش را از تلویزیون دیده‌اید. راستش هربار از تجریش سوار مترو می‌شوم یاد این کتاب می‌افتم. در ارتفاع چند هزار پایی زیر زمین، هر لحظه منتظرم از دریچه‌ها و دیوارهای مترو، سر یک ماموت پیدا شود یا از تونل مترو بجای قطار یک تیرانوساروس عظیم الجثه بیرون بپرد.

یکشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۲ ه‍.ش.

اوردوز

1- کلید را توی قفل می‌چرخانم، با پا در را هل می‌دهم و وارد لابی می‌شوم. بعد در را ول می‌کنم که خودش پشت سرم با یک صدای تق بلند بسته شود. چند قدم می‌روم تا آسانسور. دکمه را می‌زنم و تا وقتی آسانسور از طبقه ی پنجم برسد به همکف، شروع می‌کنم به قدم زدن در لابی. نگهبان ساختمان پشت میز نگهبانی‌اش نیست، اما تلویزیون کوچک روی میز روشن است. تلویزیونی که صفحه اش چهار قسمت شده و هر قسمت تصویر بخشی از ساختمان را نشان می‌دهد. یکی بیرون درب ورودی، یکی درب پارکینگ، یکی محوطه پارکینگ و یکی هم لابی. هیچ جنبنده ای نیست جز یک نفر که توی لابی، پیش چشم دوربین مداربسته ای که بالای آسانسور نصب شده، دارد رژه می‌رود. یک نفر که لابد من هستم، اما از آن زاویه اصلا شبیه من نیست. درواقع پس کله اش به طاسی می‌زند و تقریبا سفید شده. کمی جابجا می‌شوم و دست و پای خودم را به این طرف و آن طرف تکان می‌دهم. مرد توی تلویزیون هم عین من به این طرف و آن طرف می‌رود. احتمالا مشکل نور لابی است که اینطور روی سرم منعکس شده است. اما چرا همه جا سیاه است و فقط همین یک تکه سفید می‌زند؟

وارد خانه که می‌شوم بلافاصله می‌روم جلوی آینه ی روشویی و یک آینه کوچک دیگر هم می‌گیرم پشت سرم. کمی موهای پس سرم را زیر و رو می‌کنم. به نظرم وضعیت چندان نا امیدکننده نیست. هنوز به اندازه کافی مو در آن محدوده هست. نمی‌دانم چرا دوربین مداربسته اینطور کچل نشانم می‌داد. لابد ربط به تکنولوژی ساختش دارد. حتما برای اینکه در نور مهتاب هم بتواند تصویر واضحی از دزدها ثبت کند.

2- چند هفته پیش رفته بودم سلمانی. نوبتم که شد، نشستم روی صندلی و بعد از خوش و بش‌های مرسوم و سوال آرایشگر که "مثل همیشه بزنم؟" و جواب "بله" من، آرایشگر، قیچی و شانه به دست مشغول کار شد. یکی دو دقیقه بیشتر نگذشته بود که پرسید "آقا تازگی استرس زیاد داشتی؟". پرسیدم "چطور؟". گفت "آخه از دفعه پیش تا حالا وسط سرتان خیلی خالی شده". خندیدم که "مثل کف بین ها، شما هم از روی کله آدم حال و روزش را می‌فهمید" و بعد زدم به لوس بازی که "مال سن و سال است" و از این حرفها.

اما طرف داشت راست می‌گفت. خودم می‌دانستم که تازگی ها استرس زیادی داشتم. فشار کار پرمسئولیت و استرس و مشغله‌های شخصی مدتی است از زندگی انداخته‌تم. دیگر نه خبری از کتاب هست، نه فیلم، نه ورزش و نه هیچ چیز دیگر.

3- آقای فیلیپ سیمور هافمن، هنرپیشه آمریکایی در 46 سالگی، مرد. در واقع در اثر استفاده بیش از حد مواد مخدر، اوردوز کرد. این خبر برایم از دو جنبه جالب و همذات پندارانه بود. اول اینکه فهمیدم فیلیپ سیمور هافمن با آن گیس و محاسن سفید که در همه فیلمهایش عین پیرمردها است و شک نداشتم که دست کم دوبرابر من سن داشته باشد، فقط 46 سالش بوده. خب راستش 46 سال برای من دیگر اصلا دور نیست.

نکته جالب دیگر اینکه بنده خدا اوردوز کرده. خب البته از این جهت دقیقا نمی‌تواند شبیه من باشد . چون من ابدا با دود و دم میانه ندارم. اما مگر آدم فقط با این چیزها اوردوز می‌کند. آیا ممکن نیست آدم در اثر کار زیاد اوردوز کند؟ ممکن نیست یک روز وسط حرص و جوش خوردن و دویدن‌های بیهوده برای به سرانجام رساندن پروژه و رهایی از خط و نشان‌های مشتری عصبانی و تهدیدهای رییس مربوطه، آدم استرس خونش بالا بزند و جان به جان آفرین تسلیم کند؟

باید حواسم به نشانه‌ها باشد. ریزش بی سر و صدای موها، پلک‌هایی که واسه خودشان بالا و پایین می‌پرند، اخم‌های نامحسوس وقتی که چهارچشمی به مانیتور خیره شده‌ام، جویدن لب و دندان تا حد خون و خونریزی. باید یک فکری بکنم. باید به یک چیزهایی بگویم ایست، قبل از آنکه یکی دیگر فرمان ایست بدهد.

جمعه ۶ دی ۱۳۹۲ ه‍.ش.

خواب

تمام دیشب را توی خواب داشتم دنبال شماره تلفن رضا بیک ایمانوردی می گشتم که ازش پرسم از چه کرم ضد آفتابی استفاده می کند.
به نظر شما تعبیرش چی می تواند باشد؟

جمعه ۲۹ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

راه صاف

دور می زنیم
تحریم ها را
فیلترینگ را
یکدیگر را
اصولا ایرانی جماعت با خط مستقیم میانه ندارد.

جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۲ ه‍.ش.

تعطیلی و تنهایی و فیلم به توان هفت

این چند روز تعطیلی حس و حال زمانی را داشتم که جشنواره رو بودم و از کله سحر تا آخر شب توی صف‌های سینما پلاس بودم و روزی سه چهار تا فیلم می‌زدم به رگ. پس از مدتها در این چند روز توانستم فیلم ببینم. هفت تا فیلم در سه روز البته برایم رکورد محسوب نمی‌شود، اما با شرایطی که من دارم همچین آمار بدی هم نیست.

کار را با Killing them softly شروع کردم، اما Mud بود که حالم را جا آورد. Cloud Atlas حال و هوای خودش را داشت و چسبید، stoker هم ای بدک نبود. Les Miserables اشکم را در آورد و The Best offer هم تکانم داد، گرچه فقط اندکی. اما عیشم با Stand up guys و آل پاچینوی تمام نشدنی‌اش کامل شد. یک فیلم جمع و جور و پرشور. از این هفت فیلم Stand up guys را به شدت توصیه می‌کنم.

درضمن از کتاب هم غافل نبودم. دل سگ بولگاکف را یک ضرب تا ته رفتم و پرونده شماره آبان همشهری داستان را هم بستم. خلاصه تعطیلات بدی نبود. به قول یارو گفتنی پربار بود. خب فردا صبح باید پاشوم و خانه را آب و جارو کنم که دخترها دارند می‌آیند، دیگر وقتش است که بیایند.

چهارشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۲ ه‍.ش.

از عجایب این روزها

این روزها چیزهای عجیبی در تهران می‌شود دید. هرچند این مساله تازگی ندارد و نه شهر تهران که کل ایران در واقع یک سرزمین عجایب تمام عیار است. مدرکش هم ایمیل‌هایی که با عنوان "فقط در ایران" گاه و بی گاه از دوست و آشنا به میل باکس‌هایمان سرازیر می‌شوند و اسباب سرگرمی و خنده و گاه گریه را فراهم می‌کنند. بنابراین دیدن چیزهای عجیب در تهران چیز عجیبی نیست. برعکس آنقدر عجایب دیده‌ایم که دیگر عادی شده‌اند. با این حال این روزها اوضاع شهر جور دیگری است. خب دیگر، محرم است و حال و هوایی که همه می‌دانیم و البته عجایبی که در نوع خود بی‌نظیر است.

مناسبتهای اینچنینی گذشته از اینکه تصاویر گاه عجیب و غریبی را در معرض دید قرار می‌دهند، توانایی‌های خارق‌العاده ما ایرانی‌ها را هم به منصه ظهور می‌رسانند. مثلا من تا امروز نمی‌دانستم که می‌شود بدون دیدن اطراف هم رانندگی کرد. البته نه با خودروهای اتوماتیک گوگل، بلکه با همین ماشین‌های پنج دنده معمولی خودمان. همین امروز صبح وقتی پشت چراغ قرمز ایستاده بودم یک عدد 206 بغل دستم ترمز کرد که راننده‌اش قطع به یقین بدون اینکه چیزی ببیند رانندگی می‌کرد. در واقع اگر شما بتوانید از پشت دیوار بتنی آن طرفش را ببینید، راننده بغل دستی من هم از میان گِل و خاک ماسیده روی شیشه‌های 206 می‌توانست جلو را ببیند. هر چه نگاه کردم در هیچ کدام از شیشه‌های ماشین، نه جلو و عقب و نه هیچ کدام از چهار پنجره کناری، روزنه‌ای به بیرون پیدا نکردم. شرط می‌بندم که در خود صحرای کربلا و در بحبوحه جنگ هم نمی‌شود اینقدر گِلی شد. درست مثل این بود که با چنگگ 206 را، آنطور که غسل می‌دهند، درسته داخل گل فرو برده و بعد گذاشته بودند که خشک شود. جالب اینکه پلیس راهنمایی هم که کمی آن طرف‌تر ایستاده بود انگارش نه انگار. نه جریمه‌ای، نه تذکری به راننده که لااقل به اندازه صفحه یک تبلت 7 اینچی جا برای دیدن جلویت بگذار. لابد لازم نبود دیگر. حتما در این روزها، گل مالیدن به سر و رو و شیشه ماشین جرم نیست. شاید هم راننده‌ها در این ایام قدرتهای ماورایی پیدا می‌کنند و بدون چشم رانندگی می‌کنند. راننده را که نمی‌بینم. شاید حتی دست به فرمان هم نگرفته باشد و ماشین خودش دنده عوض می‌کند و گاز می‌دهد و به چپ و راست می پیچد. حتی سر پیچ راهنما هم می‌زند. چه بدانم؟

متاسفانه بنده که از این قدرتها بی بهره‌ام. اما یادم باشد این بار که ماشین را برای معاینه فنی بردم، اگر باز هم مثل دفعه قبل مسئول مربوطه به سنگ خوردگی کوچک گوشه شیشه گیر داد و برگه را امضا نکرد، بگویم که این نه اثر برخورد سنگ کف خیابان که ضربت شمشیر شمر ملعون یا جای سم اسب یزید نابکار است. شاید اینگونه بی‌خیال این یک ذره خراش روی شیشه شد و برگ معاینه فنی را امضا کرد.

پنجشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۲ ه‍.ش.

اطلاع رسانی علمی

جایی خوانده‌ام که پشه‌ها، یا فقط نیش می‌زنند، یا فقط وزوز می کنند. خواستم به زیست شناسان و دانشمندان و مجامع علمی داخلی و خارجی اطلاع بدهم که پشه‌های خانه ما هر دو این کارها را به نحو احسن انجام می‌دهند. اگر خواستید روی این پشه‌های همه فن حریف کار مطالعاتی انجام بدهید، تشریف بیاورید، در خدمتیم!

جمعه ۲۲ شهریور ۱۳۹۲ ه‍.ش.

وقتی یک قانون باعث کسادی سینماها می‌شود

معضل مشتری نداشتن سینماها در ایران بحثی قدیمی است که به الفاظ گوناگون از آن اسم برده می‌شود. مثل بحران تماشاگر، قهر تماشاگران از سینما و چیزهایی از این دست. این به قول اهالی سینما بحرانی است که روز بروز بحرانی‌تر می‌شود و همه مانده‌اند انگشت به دهان که بالاخره چطور می‌شود مردم را با سینما آشتی داد. صاحبنظران هر یک برای رفع این معضل راهکاری ارائه می‌دهند. اما هیچکدام از این نسخه‌ها تا به حال دوای درد سینما نبوده و اگر از ساخته‌های وظین جناب ده نمکی بگذریم باقی فیلم‌ها همچنان دخل و خرج‌شان با هم نمی‌خواند. در این خصوص من نه بعنوان یک کارشناس سینما بلکه بعنوان یک تماشاگر بالقوه که مدتها است از ده فرسخی سالن سینما رد نشده‌ام، اخیرا متوجه نکته‌ای شده‌ام و به یک مانع قانونی در این خصوص پی برده‌ام. بنده بجای اینکه راه دور بروم، برای پیدا کردن جواب مساله به خودم نگاه می‌کنم. خب به نظر شما چرا من سینما نمی‌روم؟ واضح است، بجای سینما رفتن کار دیگری دارم. اصولا همه اوقات فراغت من بجای سینما به گرفتن باد گلو و لای لای پیش پیش کردن می‌گذرد. اوقاتی هم که از این دو کار فارغم، باید چهارچشمی حواسم به تخت بچه باشد و هرگونه حرکت اضافی آن را رصد کنم. وضع مادر بچه که از این هم بدتر است. حالا با این اوصاف به نظر شما دیگه حال سینما رفتن به آدم می‌مونه؟ نه والا! می‌بینید چطور سیاست‌های رشد جمعیت باعث کسادی سینماها شده. بنابراین برای اینکه دوباره سینماها رونقی بگیرند به نظرم دولت باید برگردد به عقب و سیاست کنترل جمعیت را دوباره فعال نماید. یا اینکه سینماگران عزیز پانزده بیست سال دندان روی جگر بگذارند تا بچه‌های این نسل به سن سینما رفتن برسند و دوباره سینماها را آباد کنند.

جمعه ۴ مرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

من و Dropbox

در صنعت IT برخی چیزها انقلابی است. درست مثل اختراع چرخ، یا کشف آتش. حالا اینکه کدام یک از دستاوردهای صنعت IT در مقام مقایسه حکم مثلا چرخ یا آتش را در تمدن بشری دارند ممکن است برای هرکس فرق کند. هرکس بسته به نیاز خودش پدیده‌ها را ارزشگذاری می‌کند. مثلا فیسبوک با این همه اهن و تلپ و کاربر میلیونی و دفتر و دستک و لایک و مایک، برای من دوزار هم نمی‌ارزد. چون شخصا هیچ استفاده‌ای ازش نمی‌کنم و علاقه‌ای هم ندارم و به نظرم ضررش بیشتر از فایده‌هایش است. اما به عکس پدیده‌ای مثل فید، که همه خبرخوان‌ها و از جمله مرحوم گودر لعنت اله الیه بر آن سوار است، به نظرم یک تکنولوژی انقلابی است و در زندگی من یکی که نقش مهمی بازی کرده و کارهایم را بسی آسانتر نموده است.

حال این‌ها را گفتم که بگویم اخیرا با یک ابزار نه چندان جدید درگیر شده‌ام که همین حس و حال خوب و مفید بودن را نسبت به‌اش دارم. منظورم Dropbox است. البته قبلا مشابه گوگلی‌اش یعنی گوگل درایو را هم امتحان کرده بودم. اما از آن چندان راضی نبودم. یک دلیلش اینکه به نظرم گوگل درایو کمی سنگین است و با اینترنت‌های لاک پشتی ایران چندان مناسبتی ندارد. ضمن اینکه سر قضیه بستن گودر، کلا دلم از گوگل پر است و اعتمادم ازش سلب شده. اما Dropbox فوق‌العاده است. ساده و کار راه بنداز و برای در دسترس نگه داشتن فایل‌های آدم محشر است. با اینکه بخاطر محدودیت‌های شرکت نمی‌توانم فایل‌های با حجم بالا را هم توسط Dropbox جابجا کنم، اما با همین وضعیت هم تقریبا هشتاد درصد نیازهایم را پوشش می‌دهد و کلی دارم حالش را می‌برم این روزها.

اصولا از تعریف کردن می‌ترسم. آن هم تعریف کردن از سرویس اینترنتی یک سایت خارجی. مبادا که چشمش بزنم. زیرا که پایدار ماندن آن سرویس یا سایت در محدوده سایت‌های قابل دسترس در ایران، به یک گوشه چشم فیلترچی محترم بند است. پس تا دیر نشده بروم کمی اسپند دود کنم و دور سر Dropbox بچرخانم و دعای بترکد چشم حسود بخوانم. باشد که از گزند فیلترگران دورش نگاه دارد. الهی آمین، فووووت!

جمعه ۲۸ تیر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

این هم نوشته من درباره ماه رمضان

می‌خواستم درباره ماه رمضان چیزی بنویسم. اما نمی‌دانستم چطور می‌شود درباره ماه رمضان، آنطور که ما می‌گذرانیمش، حرفی زد و حرف خطرناک نزد. منظورم از حرف خطرناک حرفی است که اگر فیلترچی محترم، چشمش به آن افتاد، همکار بغل دستی‌اش را صدا کند که "فلانی، بیا ببین توی این وبلاگ چی نوشته. نظرت چیه فیلترش کنیم؟". "نه بابا این بیچاره که چیزی ننوشته، فقط مصائب ناهار خوردن توی ماه رمضان را شرح داده" "همین دیگه، به این می‌گویند روزه خواری مجازی، از آن هم بدتر، ترویج روزه خواری. حقش است فیلترش کنیم و بفرستیمش قاطی باقالی‌ها"

و این مکالمه تا فیلتر شدن وبلاگ مظلوم و مهجور من بیچاره ادامه خواهد داشت. به همین سادگی. به همین دلیل است که در این وبلاگ از این دست چیزها نمی‌خوانید. بهتر است بگویم اصلا چیزی نمی‌خوانید. چون من به هیچ وجه دنبال دردسر نمی‌گردم. درواقع همیشه این دردسر است که دنبال من می‌گردد. هرچیزی هم که می‌خواهم بنویسم اگر قرار باشد شبیه زندگی کردنم باشد و نشانی از صداقت درش پیدا شود، کمی تا قسمتی دردسر دار خواهد بود. پس اصولا بهتر است همین روال ننوشتن را پی بگیرم یا اینکه فقط داستان ببافم بجای گفتن چیزی از زندگی واقعی.

کاش می‌شد همین الان ناگهان با همه خاطرات و آشنایان و در همین خانه و شهری که در آن هستم، کوچ می‌کردم به یکی از این جهان های موازی دور و بر. جهانی که در آن بشود راحت حرف زد. جایی که لازم نباشد در آن ادای کسی را درآوری که نیستی و به زبان آوردن افکارت توهین به مقدسات تلقی نشود.